تبليغاتX
... بخوان به نام پروردگارت
او ما را می‌بیند
«من» تو را می‌بینم.
این «من» همان «او»ست. «او» تنها فاعل حقیقی است؛ که حیّ لایموت است؛ و همیشه من را می‌بیند. پس «من» تو را می‌بینم یعنی «او» من را می‌بیند. من هم «او» را آیا ...؟

در خلوت‌گاه این راه‌روی ساکت، تنها بر روی نیمکتی نشسته‌ام.
هر از گاهی درِ آهنی روبه‌رویم باز می‌شود تا در فرصت عبور پزشکی، یا پرستاری، یا رزیدنتی، یا بهیاری و یا خدمه‌ای، سری به داخل بچرخانم.
از آن داخل چیز زیادی معلوم نیست. هر بیمار در یک اتاق مجزا بستری است. خوب اگر نگاه کنی، در انعکاس درِ شیشه‌ای یکی از اتاق‌ها، تصویر عزیز را می‌بینی که با چشمان نیمه‌هشیار گذران لحظه‌ها را می‌پاید. و لب‌هایی که توان جنبیدن ندارند در اتصال لوله‌ها و وسیله‌ها، اما هم‌چون همیشه ذاکرند: الحمدلله ... الحمدلله ...
هم‌راهان را به طور معمول راهی به پشت این درِ آهنی نیست. آن‌جا دیگر بیمار تنهاست با خدا. دایی اما فرصتی یافته بود و برای چند لحظه‌ای خود را به کنار عزیز رسانده بود. وقتی بیرون آمد خوشحال بود. می‌گفت: «دیدم که لبخند زد».

در یک راه‌رو، روبه‌روی یک در نشسته‌ام. و تابلویی بالای این در که بر روی آن نوشته است: آی‌سی‌یو؛ «من» تو را می‌بینم.
من هم انگار «او» را دیدم.
در زمزمه‌های شکر،
و در لبخند رضایتی، که در فشار درد و رنج، تجلی‌گاه صبر و ایمان بود.

نوشته‌شده در جمعه 20 خرداد1390 توسط م - مسیح
| دسته‌بندی: [داستانک]
دیالوگی برای چشم انتظاری
شبی از شب‌های کوفه،
در میان سکوت و تنبه قبرستان،
امام (ع)، یاری را همراه خود کرده است تا شنوای حرف‌های سینه‌ی پر آه‌ش باشد.
اما گویا مخاطب این حرف‌ها تنها کمیل ابن زیاد نیست.
گویا این «آه»ها و «ای کاش»ها، روضه‌ی تنهایی و چشم‌انتظاری امام است که خود او روایت‌‌گر آن است،
بلکه در گردش زمان و گستره‌ی مکان، این حرف‌ها گوش شنوا و دل پذیرایی بیابند.

«آه، کمیل،
قلب‌های آدمیان به سان ظرف‌هایی است که به‌ترین آن‌ها یادگیرنده‌ترین‌شان است؛
پس آن‌چه می‌گویم نگه‌دار»

علی (ع) دلی پر از اسرار دارد؛ و ظرف شایسته‌ای می‌طلبد تا لبریز شود و لبریزش کند.
چه کند اما که کم‌تر می‌یابد شیعه‌ای را که پیرو باشد،
یا جانی را که پذیرا باشد.

«ای کمیل،
بدان که در این‌جا (اشاره به سینه‌ی مبارک کرد) دانش فراوانی انباشته است،
ای کاش ... کسانی را می‌یافتم که آن را برگیرند»

آیا کسی نیست؟
آیا کسی نیست که طالب باشد؟
کسی که «علی باب علم است» را جور دیگری بشنود؟
پس این همه ذکرگو به چه کارند که «مذکور» چنین تنهاست؟
آن یکی زیرک است اما هوش‌ش در خدمت دنیاطلبی‌ش است.
آن یکی دل صاف و روح پذیرایی دارد، اما از ژرف‌اندیشی لازم بی‌بهره است.
آن یکی در پی مال است، دیگری در پی جاه است.
آن یکی به دنبال لذت است، و دیگری افسار خود را به دست شهوت داده است.
گویی دنیا همه را با خود برده است.
هیچ گوش شنوایی نیست.
همه به حالی مشغول‌اند و هرکسی از آخوری که سر به آن فروبرده خرسند است.
معرفت و حقیقت به چند؟ دین و اخلاق به چه کار؟
همین‌ایم که هستیم و چه مستیم و چه‌قدر نفس‌پرستیم و ...

تفسیر «فزت و رب الکعبه» گفتن را از میان همین روضه‌ها باید جست‌وجو کرد.
وقتی گوش شنوایی نیست. آن‌قدر چاه گوش می‌شود. تا سرانجام خاک خزانه‌دار شود:
«و چنین است که دانش با مرگ دارندگان دانش، می‌میرد»

آیا کسی نیست؟
چرا،
زمین هیچ‌گاه از حجت خدا خالی نیست،
همیشه هستند کسانی، پنهان و آشکار، که نشانه‌های خدا را حفظ می‌کنند.
همیشه هستنند کسانی که پذیرای سخن حق‌اند، آن را به دل می‌پذیرند. و خود نیز در دل‌های دیگران می‌کارند.
«آنان که دانش، نور حقیقت‌بینی را بر قلب‌شان تابیده، و روح یقین را یافته‌اند، که آن‌چه را خوشگذران‌ها دشوار می‌شمارند، بر خود آسان دانستند؛ و به آن‌چه که ناآگاهان از آن هراس داشتند خود را انس دادند»
آنان که جهاد با نفس کردند، آنان که تربیت نفس کردند، آنان که توبه کردند، آنان که از کم‌ها گذشتند، آنان که ...
اما،
چه اندک‌اند این کسان:
«به خدا سوگند، که تعدادشان اندک است، اگرچه نزد خدا بزرگ‌مقدارند ...
آه ... آه ...
چه سخت اشتیاق دیدارشان را دارم!»

برداشتی از حکمت 147 نهج‌البلاغه، با تصرف

نوشته‌شده در یکشنبه 14 شهریور1389 توسط م - مسیح
| دسته‌بندی: [دل نوشته ها]
اصلاح مملکت



مطلب حاضر، تاکیدی‌ه بر مطلبی که قبلا این‌جا آمد.

-------------------------------------------------------

می‌گوید: نمیشه آقا، خانه از پای‌بست ویران است.
می‌گویم: خوب پس چه کار کنیم؟ می‌خواهی هم‌رنگ جماعت بشیم؟ یک تیشه هم ما بزنیم بر این پای‌بست به قول شما ویران؟
یا نه، می‌خواهی که درست بشه، می‌خواهی که خوب بشه؟
عرض‌م این است که اگر می‌خواهی اوضاع جامعه‌ت، اوضاع حکومت‌ت درست بشه، هیچ راه و روشی وجود نداره مگر این‌که از مسیر تلاش برای درست شدن خود می‌گذره.
شما نمی‌تونی این درست شدن خود رو فاکتور بگیری و بعد هم مدعی بشی که من از این وضعیت ناراضیم، یا من می‌خواهم که وضعیت خوب بشه.

هر راهی رو که بخواهیم بگردیم، پیدا کنیم و از فردا بگذاریم جلومون برای اصلاح مملکت، شروع‌ش از همین «اصلاح خود»ه.
منتها ما معمولا همه‌ی راه‌هامون شروع‌ش از «غر زدن»ه. و ادامه‌ش هم همین «غر زدن»ه.
حالا یک وقت‌هایی هم این «غر زدن» افراطی‌تر می‌شه ، فریاد می‌شه.
اشتباه نکن؛ شما اگر در شکل افراطی غر زدن‌ت چهار تا ترقه هم در کردی و چند تا کشیده هم خوردی هیچ هنری نکردی.
همه‌ی مشکلات سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و اداری و ... مسیر حل‌ش از همین «اصلاح خود»ه.
نفس‌مون رو اصلاح کنیم.

می‌گوید: نمیشه آقا، فایده نداره.
می‌گویم: آخه، خیلی از اتفاق‌های زیبا توی همین نشدن‌هاست که رقم می‌خوره. همان‌جایی که «نمی‌شه».
حماسه‌ها سرشارند از این «نشدن‌ها». کربلا همان‌جایی بود که نشد؛ شکست خوردند؛ و تلاش‌کردن فایده‌ای نداشت.
این ظاهر قضیه است. اما برای کار و تلاشی که پشتوانه‌ش اخلاص باشه و نیت درست، «نمی‌شه» تعریف نشده است.
یک کلام: «خودمون رو اصلاح کنیم؛ از همین الآن».

نوشته‌شده در شنبه 14 فروردین1389 توسط محمد سجاد
| دسته‌بندی: []
عزم وطن
از نثر خسته‌م.
از شعر خسته‌م.
از لطیفه خسته‌م. از نکته خسته‌م. از شعار خسته‌م. از فلسفه خسته‌م.
یک کلام، از حرف خسته‌م.
بسّه دیگه، گوشم پر شده از حرف، همه‌ش حرف می‌زنیم.
پر شدیم از حرف، پر شدیم از خالی.
یک عمر حرف زدیم، سال 88 رو هم همین‌طور.
بسّه دیگه، بریزیم دور این‌ها رو، آدم باشیم.
ما به ظاهر آدم‌ها، به ظاهر متنوعیم. اما در حقیقت از دو دسته‌ایم.
یکی اون‌هایی که اخلاص دارن.
و یکی اون‌هایی که می‌پیچونن.
هر کدوم از ما در هر لحظه از زمان جزو یکی از این دو دسته‌ایم. و البته عمدتا از یک دسته‌ایم.

بشکن این اصنام را.

پ.ن. :

از شعر و شعار خسته‌ام من             از  فرقت  یار خسته‌ام من
تا عزم   وطن  نمی‌کند   دل             از حرف قصار خسته‌ام من

نوشته‌شده در جمعه 28 اسفند1388 توسط م - مسیح
| دسته‌بندی: [دل نوشته ها]
موجودی به نام حکومت

یه موجودی درست کرده‌ایم به اسم حکومت، که همه‌ی تقصیرها گردن اونه.
همه‌ی ما خوبیم، فقط اونه که بده.
ما هر غلطی خواستیم می‌کنیم، بعدش هم برای کاهش فشار وجدان همه‌ی مسئولیت‌های فروگذارشده‌ی خودمون رو هم گردن این موجود می‌ندازیم.

این‌قدر انتزاعی فکر نکنیم.
حکومت از همین اداره‌ای که احیانا توش کار می‌کنیم شروع می‌شه تا بالاتر. خود ماییم که حکومت رو می‌سازیم.
اگر واقعا می‌خواهیم کاری بکنیم باید خودمون رو درست بکنیم.
تا این نفس معیوبه، هیچ کاری پیش نمی‌ره.
نمی‌گم بریم گوشه‌ی عزلت و هر وقت که درست شدیم برگردیم. هرچند که این کار باز هم نسبت به غرق‌شدن در دنیازدگی و سیاست‌زدگی بدتر نیست.
اما راه احسن اینه که در عین حضور اجتماعی، خودمون رو فراموش نکنیم.
قاطی حرافی‌های سیاسی و مجادله‌های خبری گم نشیم.

نگو من تنهام، کاری از پیش نمی‌ره. اتفاقا کار با همین یک نفر و دو نفرهاست که پیش می‌ره اگر بدونی.
نگو دور و برم فاسده، پس من نیز هم،
نگو هم‌رنگ جماعت می‌شم،
نگو گور پدر فلان،

و اگه گفتی، لطفا دیگه غر نزن. اون وقت تو هم یک سلولی هستی از همون موجود بد، که همه‌ی تقصیرها گردنش‌ه.
نوشته‌شده در پنجشنبه 24 دی1388 توسط محمد سجاد
| دسته‌بندی: []