تبليغاتX
... بخوان به نام پروردگارت
 
 
 
 
 
 
 

:: فهرست ::

صفحه اصلی
مقاله
گزارش
مصاحبه
داستان
دل نوشته ها
بایگانی ماهانه
تمام نوشته ها
ايميل

 

:: از گذشته ها ::

رمز نهاوند
شبی با یک شاعر
این خیمه باید همان خیمه شود
سامسونتت را دفن کن
چند قدم زیر آسمان
لطفا توی صف نایستید!
پوستِ باشعور و لمس مفاهیم متعالی
صبر، هجرت، اخلاص
برنامه‌ای برای آوردن امام زمان (عج)
من و امامم، سجاد (ع)
کیست که حق را یاری کند؟
آمده‌ام و می‌‌خواهم و منتظرم
عشق، آدامس، سیاست
درد دل حضرت علی(ع)
مولانا پائولو كوئيل‌‌الدين...

 

:: آخرین مطالب وبلاگ ::

ذکر جمعه
پزشک اگر حکيم نباشد ...
301 نفر
بهترین شعری که خوانده ام!
صبر کوتاه
راز نفس امام و ناز نفس شاعر!
حال شما چطوره؟! یا کودکانی با محاسن سفید!
چند دقیقه تا اذان صبح!
نوبت بیداری
شیعه پیامبر
پول و آزادگی
بهار عمر
عاشقانه در بهشت
بت سامری
بادِ موافق

 

:: لینکستان ::

قرائت قرآن
جستجوی قرآن
خبرگزاری قرآنی ایران
کتاب نیوز
باشگاه اندیشه
---------------------------
گروه جهادی دانشگاه یزد
مسعود تهرانی
مرتضي و ما
مهر آب
راز نهفته
دل شدگان
منتظران مهدی (عج) دانشگاه یزد
آقا محمدرضا
---------------------------
نگاهی نو
رهسپار کوی دوست
آمین
سه رخ

 

اشتراک آر اس اس وبلاگ

RSS چیست و چگونه از آن استفاده کنیم؟

 

پشتیبانی:

Blogfa.com
WebGozar.com

 

 
     

قسمتی از شب را بیدار باش و به نماز خواندن زنده بدار. این نافله خاص توست، باشد که پروردگارت تو را به مقامی پسندیده برساند.

ذکر، سوره اسرء، آیه 79

   
 
 
ذکر جمعه

پسربچه، مدت ها پدرش را ندیده بود.
وقتی آدم پدرش را نبیند یتیم است انگار.
یک روز مادر، فرزندش را در جمع هم سالانش دید که چه مظلوم است. 6، 7 سال بیش تر نداشت. بچه های دیگر براق می شدند به سمتش. ظلم می کردند. آزارش می دادند.
مادر، خیلی غصه دار شد، از بی پدری فرزندش.
صورتگری آورد و وصف پدر گفت تا عکس او را بکشد: جوانی رشید، شمشیر، نشان، ...
فردا که بچه می خواست از خانه بیرون برود مادر گفت: «می خواهی پدرت را ببینی؟»
گفت:«بله».
مادر نقش ِ در حجاب را در برابرش نشاند و پرده را کم کم کنار می زد.
بچه چشم دوخته بود در تصویر.
همان طور که نگاه می کرد دید بازوی ستبری دارد. یک تکان به بازویش داد.
پرده کنارتر رفت. نگاهی به ابرو و صورت پدرش کرد، چهره اش باز شد.
تصویر عیان شد. بر ِ پهلوانی او را که دید، سینه خود را جلو داد.
بعد از آن فرزند، عزم و قوت دیگری یافته بود.(۱)

***

کسی که یاد ولی خدا و عزیز خدا می کند، قوی می شود.
شما هم غصه دار نباشید.
چون صاحب دارید.
خدا و پیامبر (ص) و ائمه (ع) صاحب شما هستند.
در پیشامدها و اضطراب ها شکست نخورید.
صاحب ما همه ما را یاد می کند.
ما را رها نمی کند.
انسان که یاد امام زمان (عج) کند، یک چنین اثری دارد.(۲)

***

ای سید ما، مولای ما،
صاحب ما تویی،
دعا کن برای ما.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

1 و ۲- برداشتی از بیان حاج محمد اسماعیل دولابی، به نقل از میرزا جواد آقا ملکی تبریزی، با تصرف و تلخیص


 
نوشته شده در : جمعه 5 تیر1388 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
پزشک اگر حکيم نباشد ...

می گویند بهشت و جهنم ابواب متعدد دارند.

و مطب پزشکان یکی از آن جاهایی است که شايد یکی از درهای بهشت، و یکی از درهای جهنم، اختصاصا و توامان در آن جا مفتوح باشد. چرا که فاصله ی پزشک تا بهشت و جهنم به کوتاهی آن یک قدمی است که در هر لحظه ی مواجهه با مراجعینش به سمت یکی از این دو باب بر می دارد.

پزشک بودن از یک منظر خدمت به خلق است. بنده خلق اللهی که از اضطرار و رنج بیماری «ﺃمَن یُجیب» خوانده است، به نزد پزشک می آید تا جواب خود را در حضور او جستجو کند. و انوار استجابت و عنایت خداوند کریم از میان فکر و جان پزشک می گذرد تا بر نسخه شفای بندگان بنشیند.

اما واسطه فیض الهی شدن و وسیله خیر شدن يک قابلیتی می خواهد که تحصیلات آکادمیک، واحد پاس کردن و تجربه کاری اندوختن، الزاما منجر به چنين قابليتي نخواهد شد.

به همین خاطر است که گاهی رابطه پزشک و مراجعش از موضع آن رابطه الهی خارج می شود. و آنگاه از دید پزشک، هر فرد مراجع، به مثابه حق ویزیتی است که بايد سریع تر به صندوق منشی ریخته شود و سپس شر خود را کم کند.

بیماران با چهره ای زرد و رنجور، ساعت ها در صف مطب ها می نشینند تا آن ظالم دنیاپرست مُهر نظام پزشکی خود را بر پیشانی بردگی آن ها بکوبد. و از آه هر بیمار خشتي بر روي خشت بگذارد.

در یک چنین رابطه غیر انسانی و خوارکننده ای حتی اگر شفایی هم رخ دهد، همانند آن بخششی است که با منت و آزار همراه شده.

شاعري مي گفت: «شاعر اگر حکيم نباشد مزلف است». (و چه بسا مزخرف است). اين شعر با همين وزن و ترکيب خيلي جاهاي ديگر هم چسبيدني است.

پزشک تا زمانی که به اذن خدا مراتبی از معرفت الهی را طی نکند و حکیم نشود، واسطه فیوضات حق تعالی نخواهد شد.

حکیمی که بندگان نیازمند خداوند را عزیز می دارد، قلم نسخه نویس خود را در جوهر اراده ی الهی تر می کند و هر نفسش از نسیم رضایت پروردگار لبریز است.

اما پزشکی که حکمت و معرفت نیاموخته و با مراجعانش رفتار سخیف دارد، از دست هر بیمار شاخه ای برای هیزم آتش خود می ستاند. و چه زود باشد ...


 
نوشته شده در : دوشنبه 5 اسفند1387 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
301 نفر

 دیروز یکی از اقواممان فوت کرد.
مادری با دو بچه 10 و 12 ساله.
شاید شما با خواندن همین دو سطر رو برگردانید.
تا ترجیحا غم دیگران را به دل خودتان راه ندهید.
و یا خود من، بعد از کمی آه و افسوس ترجیح بدهم که رو برگردانم از این غم.
شاید ترجیح بدهم که کمی بعدتر بیرون شوم از این حال و هوا. به مشغولیات خودم بپردازم.
خوب، این طبیعت ما آدم هاست که نمی توانیم کسی را هم پایه خودمان دوست داشته باشیم.
و نمی توانیم به اندازه کافی با کسی همدردی کنیم.
اما وقتی در همان حال و هوای بی خیالی یادم می آید که دو بچه کوچک هستند که امشب را بی نوازش مادر خواهند خوابید؛
و تجسم می کنم که آنها هرچقدر هم که بخواهند نمی توانند روی از این غم بزرگ زندگیشان برگردانند؛
و در ذهن می آورم اشک های معصومانه ای که این دل های کوچک را بیش از پیش به خدا نزدیک کرده است؛
و به یاد می آورم ...
آه، امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء.

***


دیروز 300 نفر مردند؛
پدرها، مادرها ... و کودکان 10 ساله و 12 ساله ای که یا مردند و یا یتیم شدند.
خیلی عادی و خالی از جذابیت های سینمایی.
موقعی که تیر و ترکش می خوردند کسی صحنه را آهسته نکرد.
وقتی گریه می کردند کسی آهنگ سوزناک اجرا نکرد.
دشمنانشان چهره های کریه و جثه های غول بیابانی نداشتند.
وقتی می مردند کسی فریاد دلاورانه شان را نشنید.
هیچ جلوه ویژه ای در کار نبود. همه چیز عادی بود.
کسی برای این فیلم های عادی، تره هم خورد نمی کند.
صنعت رویاپردازی، فيلم های قشنگ تری ساخته و ذهن ها را به چراگاه های خوش آب و رنگ تری کوچ داده.

***


- دیروز 300 نفر مردند. اما چه کسی مسئول است؟
- تقصیر خودشان است. اصلا دفاع و مقاومت چه معنی دارد؟!
ما فقط تجاوز می کنیم و شما فقط لذت ببرید.
دفاع از ناموس و دین و وطن کار بدی است؛ کار تروریست هاست.
نکند شما تروریست بشوید.
- خوب پس ما چه کار کنیم؟
شما فقط رام و اهلی باشید.
فقط مودب باشید،
بنشینید در بغل ما و کأس لبالب بزنید.
یا نهایتا اگر دردتان گرفت شمع قرمز روشن کنید و به نشانه اعتراض روزه سکوت بگیرید.
اما نکند چیزی پرتاب کنید. سنگی و یا حتی ...
این کارها دور از ادب است. نکند شما بی ادب بشوید.
شما فقط لذت ببرید.

***


این گونه نخواهد ماند.
ما بچه های رام و مودبی نیستیم.
صبح نزدیک است و زود باشد که سر چوب پاره سرخ کنید.


 
نوشته شده در : یکشنبه 8 دی1387 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
بهترین شعری که خوانده ام!


    روی میز مدیرعامل مجتمع آموزشی نیکوکاری رعد لوح آبگینه ای زیبایی به چشم می خورد که روی آن مثنوی زیبا و آهنگینی حک شده است. این مثنوی را محسن مشایخی فرد، شاعر با احساس و از توانیابان فعال این مجتمع سروده است.و به همه توان یابهایی که بر همه ناتوانی های خود غلبه و بر عزم و توانایی های درونی خود تکیه کرده اند تقدیم کرده است۱.
  

من و بـامــدادان دو فــرزنـد نـور       که بی پا کنیم از سیاهی عبور
نـه بیـمی ازیـن راه بـر جـانمـان        نـه از عجـز ننگی به دامانمـان
چه باک از مسیری که هول آورست   که ره توشه من پر از باورست
کنون با که گویم که من کیستم          تـوان یـابـم و ناتـوان نیسـتم
اگـر پـا نـدارم همیـن فــخر بــس      که زانو نخواهم زدن پیش کس
اگـر بشکـفد شاخه سـرو مست        بر ابروی او در نیفتد شکست
بـده چوبـدست سحـر سـاز من        وزان گوشه بنگر به اعجاز من
افق سـازم از بـام ایـن آشـیان          که خورشـیـد فردا بر آید از آن
در این خانه باید شکوفا شدن           توان بودن از نو توانا شدن...
بمیر ای سیاهی که من زنده ام   من ازنسل خورشید رخشنده ام
بگو ابـر را تـا اگر فرصتـی است    بگرید برآن کس که بر من گریست




    پی نوشت:۱- درج شده در روزنامه اطلاعات

 


 
نوشته شده در : یکشنبه 1 دی1387 توسط : ابراهیم
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
صبر کوتاه

کسی را دیدم که نقص جسمانی داشت.
نمی گویم چه نقصی، تا نقض غرض نکرده باشم.
یک لحظه به سبک فیلم های تخیلی، از کالبد خودم خارج شدم و درون او نشستم تا تجربه های هر روزه ی او را برای لحظه ای درک کنم.
ناگهان جهان رنگ دیگری گرفت.
بیش از همه نگاه های تحقیرآمیزی را دیدم که تناسب نداشته من را بهانه ای برای بزرگ پنداشتن خود کرده بودند.
فرصت های دست نیافتنی ای را دیدم که در برنامه آینده بسیاری از افراد یک روال حتمی است.
آرزوهایی را دیدم که از فرط ناممکن بودن زنده به گور می شدند.
به جای خودم برگشتم، در حالی که به خاطر تمام آن لحظه های زندگی ام که ناراضی و ناسپاس بوده ام، احساس شرم می کردم.
یک بار دیگر نگاه مخفی خودم را به او دوختم و این بار قصدم این بود که از پس این ظاهر، روح او را نظاره کنم.
عجیب بود، آن همه متانت و کرامتی که در سکوت نگاهش موج می زد.
آن حیا و عفتی که وجود او را آراسته بود.
از آن آدم هایی نبود که از نقصی به نقص دیگر فرار کرده باشند.


نه، تو این ظاهری نیستی که من می بینم.
تو همان روح بزرگی هستی که ذکر پروردگار را به تو اذن داده اند. و دیر نخواهد بود آن زمانی که غنچه صبر تو شکوفا شود و در آغوش عدل و محبت خداوند به کمال و لذتی که شایسته توست نائل شوی.


 
نوشته شده در : یکشنبه 3 آذر1387 توسط : محمد سجاد
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]