|
لطفا توی صف نایستید!
یک نفس عمیق میکشد و آغوشش را به روی باد باز میکند و در میان گندمزارها میدود، در حالی که نور خورشید چهره اش را نورانی کرده است. یک صدای خشدار و کاردرست میگوید: «با چی چی ماکارون، تنها در اوج!»
صحنه سیاه می شود. از دور صدای پایی می آید که دارد آرام آرام نزدیک می شود. یکهو ظاهر می شود. یک جوان خوشپوش است. دو سه دور به دور خودش میتابد. و بعد با چشمانی نازککرده میگوید: «با فلان لباس، دیده میشوید!»
مامان میگوید: «اوه، پس چقدر تبلیغ می ذارن؟ من می رم آشپزخونه. هر وقت شروع شد صدام کن.» اما پیام ها همچنان ادامه دارد: «با تلویزیون های پهن EG لذت یک زندگی زیبا را تجربه کنید!»
و سرانجام: «دینگ، دینگ، دی دی دینگ» اِ مامان بیا سریال حاجآقا دهکردی شروع شد. مامان دوان دوان میآید: «چه عجب! زیادش کن. زیادش کن.»
در این سکانس از سریال حاجآقا دهکردی بالای منبر دارد خطابه میگوید: «اول آرمانها و انسانهای آرمانیمان را خراب کردیم. بعد آرمانهای دیگر آمدند توی کار. الآن الگوی جامعه ما میدونید کیه؟ یا فوتبالیست است. یا جک میگه، یا ...
خودمان اینها را به عنوان الگو معرفی کردیم. خودمان اینها را سر سفره افطار دعوت کردیم تا نصیحت عرفانی برای مردم بکنند. بعد هم همین آقای فوتبالیست ... لا اله الا الله ... آرمان ما الآن شده چیپس و پفک و چه و چه. همین کارها را کردیم که ملتی که یک زمانی مینیبوس سوار میشدند و میرفتند مجانی کمک کشاورز محصولش را برداشت میکردند، الآن رفتهاند تو صف تلویزیون Flatteron ایستادهاند.»
دینگ، دینگ، دی دی دینگ. پیامهای بازرگانی، 4 دقیقه و 52 ثانیه. و باز هم فرصتی دست میدهد تا آسوده از ثقیلگوییهای حاجآقا دهکردی، تنها در اوج، دیده شوم و لذت یک زندگی زیبا را درک کنم.
----------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی: 1- این داستان تخیلی است.
|