تبليغاتX
... بخوان به نام پروردگارت
 
 
 
 
 
 
 

:: فهرست ::

صفحه اصلی
دل نوشته ها
داستان
مقاله
گزارش
مصاحبه
بایگانی ماهانه
تمام نوشته ها
ايميل

 

:: از گذشته ها ::

رمز نهاوند
شبی با یک شاعر
این خیمه باید همان خیمه شود
سامسونتت را دفن کن
چند قدم زیر آسمان
لطفا توی صف نایستید!
پوستِ باشعور و لمس مفاهیم متعالی
صبر، هجرت، اخلاص
برنامه‌ای برای آوردن امام زمان (عج)
من و امامم، سجاد (ع)
کیست که حق را یاری کند؟
آمده‌ام و می‌‌خواهم و منتظرم
عشق، آدامس، سیاست
درد دل حضرت علی(ع)
مولانا پائولو كوئيل‌‌الدين...

 

:: آخرین مطالب وبلاگ ::

مغازله‌ی تسلیم در مهمانی ماه رمضان
دیدار دوست
امید
مقایسه
منتظر
قلب‌خند
سخن بگو!
به مناسبت این روزها!
ذکر جمعه
پزشک اگر حکيم نباشد ...
301 نفر
بهترین شعری که خوانده ام!
صبر کوتاه
راز نفس امام و ناز نفس شاعر!
حال شما چطوره؟! یا کودکانی با محاسن سفید!

 

:: لینکستان ::

قرائت قرآن
جستجوی قرآن
خبرگزاری قرآنی ایران
کتاب نیوز
باشگاه اندیشه
---------------------------
گروه جهادی دانشگاه یزد
مسعود تهرانی
مرتضي و ما
مهر آب
راز نهفته
دل شدگان
منتظران مهدی (عج) دانشگاه یزد
آقا محمدرضا
---------------------------
نگاهی نو
رهسپار کوی دوست
آمین
سه رخ

 

اشتراک آر اس اس وبلاگ

RSS چیست و چگونه از آن استفاده کنیم؟

 

پشتیبانی:

Blogfa.com
WebGozar.com

 

 
     

ما به طور حتم و بدون استثنا، همگی شما را با چیزی از ترس، گرسنگی، و کاستن از اموال و جان‌ها و ثمرات می‌آزماییم؛ و بشارت ده شکیبایان را. آنان که چون مصیبتی به ایشان رسید گویند: «همانا ما از خداییم، و به سوی او باز می‌گردیم» آنان مشمول صلواتی از پروردگارشان هستند و ایشانند راه‌یافتگان.                   ذکر، سوره بقره، آیات 155 تا 157

   
 
 
مغازله‌ی تسلیم در مهمانی ماه رمضان




هم آشکاره، و هم پنهان‌ه.
این همه زیبایی، این همه تناسب، این همه نظم، همه می‌گن که هست.
و خیلی هم خوشگل‌ه!
اما یک جایی که بری چنگ بندازی به یک زلفی، بری در آغوش بگیری‌ش نیست. (البته حاج محمد اسماعیل می‌گن: همه‌ی عالم آغوش‌ه)
همین یه آتشی بر دل‌ت می‌ندازه، داغت می‌کنه، سراسیمه‌ت می‌کنه.
چاره‌ای هم نداری.
باید صبر کنی تا سردش کنه.
صبر.

یا رب این آتش که در جان من است
سرد کن زان سان که کردی بر خلیل

***

عزیزم، بد نمی‌گم، بد نمی‌شنوم، بد نمی‌رم.
تو که خوبی، ما هم خودت رو می‌خوایم.
مال و منال، علم و ظاهر، آب‌رو و ... همه‌ش فدات.
همه رو می‌ذارم دم در.
اومدم به حضورت.
خواهی بپذیر و شاد کن. خواهی نپذیر و غمگین کن.
دست بالا رو خودت داری.
 
نوشته شده در : جمعه 6 شهریور1388 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
دیدار دوست

دوستان را در دل رنج‌ها باشد، که آن به هیچ دارویی خوش نشود.
نه به خفتن.
نه به گشتن.
و نه به خوردن.
الاّ به دیدار دوست، که "لقاء الخلیل شفاء العلیل".
  

تا حدی که اگر منافقی میان مؤمنان بنشیند، از تاثیر ایشان، آن لحظه مؤمن می‌شود...
فکیف (پس چگونه است) که مؤمن با مؤمن بنشیند؛
چون در منافق این عمل می‌کند، بنگر که در مؤمن چه منفعت‌ها کند.
  

بنگر که آن پشم، از مجاورت عاقلی چنین بساطِ منقّش شد،
و این خاک، به مجاورت عاقل چنین سَرایی خوب شد.
صحبت عاقل در جمادات چنین اثر کرد،
بنگر که صحبت مؤمنی در مؤمن چه اثر کند.۱

 


پی‌نوشت:

۱- توضیح پاراگراف آخر:
پشم بی جان از تاثیر فکر و دل انسان فهیم، به بافته‌ای پر نقش و زیبا مبدل می‌شود. و نیز خاک ناچیز به خانه‌ای دل‌افروز، پس چون این تاثیر در موجودات بی‌جان این‌چنین است ببین که این هم‌دلی و حضور با جان و دل مؤمنان چه‌ها می‌کند.
و دوست دانشمند ما می‌گفت: "حضور  نزد اهل دلی را به خواندن تمام کتاب‌های دنیا مفروش"!

منتخب کتاب فیه ما فیه با ویرایش مختصر.


 
نوشته شده در : یکشنبه 25 مرداد1388 توسط : ابراهیم
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
امید

امید از حق نباید بریدن که «انه لا ییٱس من روح الله».
امید سرّ راه ایمنی است.
اگر در راه نمی روی، البته، سرّ راه را نگه‌دار.

مگو که کژی‌ها کردم.
تو راستی پیش گیر، هیچ کژی نماند.

راستی همچون عصای موسی است؛ آن کژی‌ها همچون سحرهاست.
چون راستی بیاید، همه را بخورد. اگر بدی کرده‌ای، با خود کرده‌ای ؛ جفای تو به وی کجا رسد؟!
چون راست شوی، آن همه نماند؛ امید را، زنهار، مَبُر.(1)

 


۱- برگرفته از کتاب فیه ما فیه با ویرایش مختصر.


 
نوشته شده در : سه شنبه 20 مرداد1388 توسط : ابراهیم
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
مقایسه

از حجاب می‌گویی، خودش را با کسی مقایسه می‌کند که حجاب دارد اما امانت‌دار نیست.
از نماز می‌گویی، مقایسه می‌کند با کسی که نماز می‌خواند اما دروغ می‌گوید.
از تقوا می‌گویی، مقایسه می‌کند با کسی که لاف تقوا می‌زند اما ظلم می‌کند.

حس کمال‌گرایی انسان آن‌جا که در عرصه‌ی همت و عمل کم می‌آورد، ناگزیر به این مقایسه‌ها پناه می‌برد، تا خود را در این قیاس مع‌الفارق پیروز گرداند، و ارضا شود. هر حسن نداشته‌ی خود را به نقصی وصله می‌کند. به جای آن‌که خود را تا مطلوب بالا ببرد، مطلوب را به بهانه‌ی نقص‌های دیگران، انگ می‌زند و پایین می‌کشد.

اما چه سود که اعمال کج و راست ما را به محک خیانت‌کاران و دروغ‌گویان و ظالمان نخواهند سنجید. آن‌جا ملاک سنجش، یوسف‌صفتان‌اند که حسن و تفوا را به هم آمیخته‌اند. و لطف‌شان مجموع است.
نه اعمال مخلوط این و آن، ما را مستوجب ارفاق می‌کند. و نه کثرت «لا یعقلون» تراز سنجش را جابه‌جا خواهد کرد.
تراز سنجش، حق است. و هر ذره‌ی مثقالی از اعمال ما در مقایسه با آن تراز سنجیده خواهد شد.
هرچند که اهل طامات از تواضع و تسلیم گریزان، و سوء قیاس و خودشیفتگی را مایل‌ترند.



 
نوشته شده در : دوشنبه 19 مرداد1388 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
منتظر

کاش می‌شد که بگویم: «بیا».
آمدنت را به کدام جان ِ قابل پذیرایی کنم آخر؟
به کدام نفس ِ در بند؟ به کدام محبت بی‌نیاز؟
به کدام صدق و صفا؟ مهر و وفا؟
کاش می‌شد که بگویم: «بیا».
می‌گویم اما ...

«به دیدارت آرایش جان کنم».
 
 
نوشته شده در : جمعه 16 مرداد1388 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
قلب‌خند

ان‌شاءالله يک روزي طوري قلبت بخندد که خودت هم صدايش را بشنوي.
يعني از خدا راضي شده است.
آن‌جا ديگر کار مومن تمام است. غم راه ندارد. خانه را تميز کرده است.
يعني خدا خودش را نشان داده است!

به نقل از حاج محمد اسماعیل دولابی


 
نوشته شده در : جمعه 2 مرداد1388 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
سخن بگو!

     اگر کسی در وقت سخن گفتن ما می‌خسبد، آن خواب از غفلت نباشد بلکه از امن باشد. هم‌چنان است کاروانی که در راهی صعب و مخوف، در شب تاریک می‌روند و می‌رانند از بیم، تا مبادا که از دشمنان آفتی برسد. همین که به ده در آمدند، فارغ گشتند و پا کشیدند و خوش خفتند.
    در راه که هیچ آواز و غلغله نبود، از خوف خوابشان نمی‌آمد. و در ده با آن همه خروش‌، خوش در خواب می‌شوند.
    

****

جان‌ها، چون سخن آشنایان می‌شنوند ایمن می‌شوند. و از خوف خلاص می‌یابند. زیرا ازین سخن، بوی امید می آید.
    هم‌چون کسی که در شب تاریک با کاروانی همراه است. از غایت خوف، هر لحظه می‌پندارد که حرامیان با کاروان آمیخته شده‌اند؛ می‌خواهد تا سخن همراهان بشنود و ایشان را به سخن بشناسد. چون سخن ایشان می‌شنود، ایمن می‌شود.
   

****

 قل یا محمد، اِقرأ، زیرا ذات تو لطیف است، چون سخن می‌گویی در می‌یابند که تو آشنای جان‌هایی؛ ایمن می‌شوند و می‌آسایند. سخن بگو!۱

 


۱- از کتاب فیه ما فیه با ویرایش مختصر.


 
نوشته شده در : یکشنبه 28 تیر1388 توسط : ابراهیم
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
به مناسبت این روزها!

همه‌ی چیزهای عالم از مال و زن و جامه، مطلوب لغیره است، مطلوب لذاته نیست.
که اگر تو را صد هزار درم باشد و گرسنه باشی و نان نیابی، هیچ توانی خوردن؟ و غذای خود کردن؟
آن درم و زن برای فرزند است و قضای جسم، جامه برای دفع سرماست، همچنین جمله‌ی چیزها مسلسل است تا به حق جل جلاله.
اوست که مطلوب لذاته است، و او را برای او خواهند نه برای چیز دیگر.
چون او ورای همه است. و به از همه است. و شریف‌تر از همه، و لطیف‌تر از همه.
پس او را برای کم از او چون خواهند؟ پس الیه المنتهی.

چون به او رسیدند، به مطلوب کلی رسیدند. از آنجا دیگر گذر نیست.۱

***

گفت پیلی را آوردند بر سر چشمه‌ای که آب خورد. خود را در آب می‌دید و می‌رمید. او می‌پنداشت که از دیگری می‌رمد. نمی‌دانست که از خود می‌رمد.

 همه‌ی اخلاق بد، از ظلم و کین و حسد و حرص و بی‌رحمی و کبر، چون در توست نمی‌رنجی. اما چون آنرا در دیگری می‌بینی، می‌رمی و می‌رنجی.۲

 


 ۱و۲- از کتاب فیه ما فیه با ویرایش مختصر


 
نوشته شده در : جمعه 19 تیر1388 توسط : ابراهیم
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
ذکر جمعه

پسربچه، مدت ها پدرش را ندیده بود.
وقتی آدم پدرش را نبیند یتیم است انگار.
یک روز مادر، فرزندش را در جمع هم سالانش دید که چه مظلوم است. 6، 7 سال بیش تر نداشت. بچه های دیگر براق می شدند به سمتش. ظلم می کردند. آزارش می دادند.
مادر، خیلی غصه دار شد، از بی پدری فرزندش.
صورتگری آورد و وصف پدر گفت تا عکس او را بکشد: جوانی رشید، شمشیر، نشان، ...
فردا که بچه می خواست از خانه بیرون برود مادر گفت: «می خواهی پدرت را ببینی؟»
گفت:«بله».
مادر نقش ِ در حجاب را در برابرش نشاند و پرده را کم کم کنار می زد.
بچه چشم دوخته بود در تصویر.
همان طور که نگاه می کرد دید بازوی ستبری دارد. یک تکان به بازویش داد.
پرده کنارتر رفت. نگاهی به ابرو و صورت پدرش کرد، چهره اش باز شد.
تصویر عیان شد. بر ِ پهلوانی او را که دید، سینه خود را جلو داد.
بعد از آن فرزند، عزم و قوت دیگری یافته بود.(۱)

***

کسی که یاد ولی خدا و عزیز خدا می کند، قوی می شود.
شما هم غصه دار نباشید.
چون صاحب دارید.
خدا و پیامبر (ص) و ائمه (ع) صاحب شما هستند.
در پیشامدها و اضطراب ها شکست نخورید.
صاحب ما همه ما را یاد می کند.
ما را رها نمی کند.
انسان که یاد امام زمان (عج) کند، یک چنین اثری دارد.(۲)

***

ای سید ما، مولای ما،
صاحب ما تویی،
دعا کن برای ما.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

1 و ۲- برداشتی از بیان حاج محمد اسماعیل دولابی، به نقل از میرزا جواد آقا ملکی تبریزی، با تصرف و تلخیص


 
نوشته شده در : جمعه 5 تیر1388 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
پزشک اگر حکيم نباشد ...

می گویند بهشت و جهنم ابواب متعدد دارند.

و مطب پزشکان یکی از آن جاهایی است که شايد یکی از درهای بهشت، و یکی از درهای جهنم، اختصاصا و توامان در آن جا مفتوح باشد. چرا که فاصله ی پزشک تا بهشت و جهنم به کوتاهی آن یک قدمی است که در هر لحظه ی مواجهه با مراجعینش به سمت یکی از این دو باب بر می دارد.

پزشک بودن از یک منظر خدمت به خلق است. بنده خلق اللهی که از اضطرار و رنج بیماری «ﺃمَن یُجیب» خوانده است، به نزد پزشک می آید تا جواب خود را در حضور او جستجو کند. و انوار استجابت و عنایت خداوند کریم از میان فکر و جان پزشک می گذرد تا بر نسخه شفای بندگان بنشیند.

اما واسطه فیض الهی شدن و وسیله خیر شدن يک قابلیتی می خواهد که تحصیلات آکادمیک، واحد پاس کردن و تجربه کاری اندوختن، الزاما منجر به چنين قابليتي نخواهد شد.

به همین خاطر است که گاهی رابطه پزشک و مراجعش از موضع آن رابطه الهی خارج می شود. و آنگاه از دید پزشک، هر فرد مراجع، به مثابه حق ویزیتی است که بايد سریع تر به صندوق منشی ریخته شود و سپس شر خود را کم کند.

بیماران با چهره ای زرد و رنجور، ساعت ها در صف مطب ها می نشینند تا آن ظالم دنیاپرست مُهر نظام پزشکی خود را بر پیشانی بردگی آن ها بکوبد. و از آه هر بیمار خشتي بر روي خشت بگذارد.

در یک چنین رابطه غیر انسانی و خوارکننده ای حتی اگر شفایی هم رخ دهد، همانند آن بخششی است که با منت و آزار همراه شده.

شاعري مي گفت: «شاعر اگر حکيم نباشد مزلف است». اين شعر با همين وزن و ترکيب خيلي جاهاي ديگر هم چسبيدني است.

پزشک تا زمانی که به اذن خدا مراتبی از معرفت الهی را طی نکند و حکیم نشود، واسطه فیوضات حق تعالی نخواهد شد.

حکیمی که بندگان نیازمند خداوند را عزیز می دارد، قلم نسخه نویس خود را در جوهر اراده ی الهی تر می کند و هر نفسش از نسیم رضایت پروردگار لبریز است.

اما پزشکی که حکمت و معرفت نیاموخته و با مراجعانش رفتار سخیف دارد، از دست هر بیمار شاخه ای برای هیزم آتش خود می ستاند. و چه زود باشد ...


 
نوشته شده در : دوشنبه 5 اسفند1387 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
301 نفر

 دیروز یکی از اقواممان فوت کرد.
مادری با دو بچه 10 و 12 ساله.
شاید شما با خواندن همین دو سطر رو برگردانید.
تا ترجیحا غم دیگران را به دل خودتان راه ندهید.
و یا خود من، بعد از کمی آه و افسوس ترجیح بدهم که رو برگردانم از این غم.
شاید ترجیح بدهم که کمی بعدتر بیرون شوم از این حال و هوا. به مشغولیات خودم بپردازم.
خوب، این طبیعت ما آدم هاست که نمی توانیم کسی را هم پایه خودمان دوست داشته باشیم.
و نمی توانیم به اندازه کافی با کسی همدردی کنیم.
اما وقتی در همان حال و هوای بی خیالی یادم می آید که دو بچه کوچک هستند که امشب را بی نوازش مادر خواهند خوابید؛
و تجسم می کنم که آنها هرچقدر هم که بخواهند نمی توانند روی از این غم بزرگ زندگیشان برگردانند؛
و در ذهن می آورم اشک های معصومانه ای که این دل های کوچک را بیش از پیش به خدا نزدیک کرده است؛
و به یاد می آورم ...
آه، امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء.

***


دیروز 300 نفر مردند؛
پدرها، مادرها ... و کودکان 10 ساله و 12 ساله ای که یا مردند و یا یتیم شدند.
خیلی عادی و خالی از جذابیت های سینمایی.
موقعی که تیر و ترکش می خوردند کسی صحنه را آهسته نکرد.
وقتی گریه می کردند کسی آهنگ سوزناک اجرا نکرد.
دشمنانشان چهره های کریه و جثه های غول بیابانی نداشتند.
وقتی می مردند کسی فریاد دلاورانه شان را نشنید.
هیچ جلوه ویژه ای در کار نبود. همه چیز عادی بود.
کسی برای این فیلم های عادی، تره هم خورد نمی کند.
صنعت رویاپردازی، فيلم های قشنگ تری ساخته و ذهن ها را به چراگاه های خوش آب و رنگ تری کوچ داده.

***


- دیروز 300 نفر مردند. اما چه کسی مسئول است؟
- تقصیر خودشان است. اصلا دفاع و مقاومت چه معنی دارد؟!
ما فقط تجاوز می کنیم و شما فقط لذت ببرید.
دفاع از ناموس و دین و وطن کار بدی است؛ کار تروریست هاست.
نکند شما تروریست بشوید.
- خوب پس ما چه کار کنیم؟
شما فقط رام و اهلی باشید.
فقط مودب باشید،
بنشینید در بغل ما و کأس لبالب بزنید.
یا نهایتا اگر دردتان گرفت شمع قرمز روشن کنید و به نشانه اعتراض روزه سکوت بگیرید.
اما نکند چیزی پرتاب کنید. سنگی و یا حتی ...
این کارها دور از ادب است. نکند شما بی ادب بشوید.
شما فقط لذت ببرید.

***


این گونه نخواهد ماند.
ما بچه های رام و مودبی نیستیم.
صبح نزدیک است و زود باشد که سر چوب پاره سرخ کنید.


 
نوشته شده در : یکشنبه 8 دی1387 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
بهترین شعری که خوانده ام!


    روی میز مدیرعامل مجتمع آموزشی نیکوکاری رعد لوح آبگینه ای زیبایی به چشم می خورد که روی آن مثنوی زیبا و آهنگینی حک شده است. این مثنوی را محسن مشایخی فرد، شاعر با احساس و از توانیابان فعال این مجتمع سروده است.و به همه توان یابهایی که بر همه ناتوانی های خود غلبه و بر عزم و توانایی های درونی خود تکیه کرده اند تقدیم کرده است۱.
  

من و بـامــدادان دو فــرزنـد نـور       که بی پا کنیم از سیاهی عبور
نـه بیـمی ازیـن راه بـر جـانمـان        نـه از عجـز ننگی به دامانمـان
چه باک از مسیری که هول آورست   که ره توشه من پر از باورست
کنون با که گویم که من کیستم          تـوان یـابـم و ناتـوان نیسـتم
اگـر پـا نـدارم همیـن فــخر بــس      که زانو نخواهم زدن پیش کس
اگـر بشکـفد شاخه سـرو مست        بر ابروی او در نیفتد شکست
بـده چوبـدست سحـر سـاز من        وزان گوشه بنگر به اعجاز من
افق سـازم از بـام ایـن آشـیان          که خورشـیـد فردا بر آید از آن
در این خانه باید شکوفا شدن           توان بودن از نو توانا شدن...
بمیر ای سیاهی که من زنده ام   من ازنسل خورشید رخشنده ام
بگو ابـر را تـا اگر فرصتـی است    بگرید برآن کس که بر من گریست




    پی نوشت:۱- درج شده در روزنامه اطلاعات

 


 
نوشته شده در : یکشنبه 1 دی1387 توسط : ابراهیم
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
صبر کوتاه

کسی را دیدم که نقص جسمانی داشت.
نمی گویم چه نقصی، تا نقض غرض نکرده باشم.
یک لحظه به سبک فیلم های تخیلی، از کالبد خودم خارج شدم و درون او نشستم تا تجربه های هر روزه ی او را برای لحظه ای درک کنم.
ناگهان جهان رنگ دیگری گرفت.
بیش از همه نگاه های تحقیرآمیزی را دیدم که تناسب نداشته من را بهانه ای برای بزرگ پنداشتن خود کرده بودند.
فرصت های دست نیافتنی ای را دیدم که در برنامه آینده بسیاری از افراد یک روال حتمی است.
آرزوهایی را دیدم که از فرط ناممکن بودن زنده به گور می شدند.
به جای خودم برگشتم، در حالی که به خاطر تمام آن لحظه های زندگی ام که ناراضی و ناسپاس بوده ام، احساس شرم می کردم.
یک بار دیگر نگاه مخفی خودم را به او دوختم و این بار قصدم این بود که از پس این ظاهر، روح او را نظاره کنم.
عجیب بود، آن همه متانت و کرامتی که در سکوت نگاهش موج می زد.
آن حیا و عفتی که وجود او را آراسته بود.
از آن آدم هایی نبود که از نقصی به نقص دیگر فرار کرده باشند.


نه، تو این ظاهری نیستی که من می بینم.
تو همان روح بزرگی هستی که ذکر پروردگار را به تو اذن داده اند. و دیر نخواهد بود آن زمانی که غنچه صبر تو شکوفا شود و در آغوش عدل و محبت خداوند به کمال و لذتی که شایسته توست نائل شوی.


 
نوشته شده در : یکشنبه 3 آذر1387 توسط : محمد سجاد
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
راز نفس امام و ناز نفس شاعر!

   یاد زنده دلان روح افزا بخیر؛ در هر کجایی که هستند در تقید تن یا در تجرد روح؛ یادشان مرهم دل مجروح ماست.

   و از آن میان می گویند که شاعران پیام آوران صبح اند. اما من شاعری را می شناسم که نه طلوع هر صبح که تنها طلوع صبح جمعه را بشارت می داد. همان شاعر  شیدایی ها که "با همه لحن خوش آوائیش دربدر کوچه تنهائی" بود و با ناله های محزون و گرفته اش از آمدن جمعه ای خبر می داد که در آن، "شاهد قدسی" نقاب از چهره بر می گشاید.


خبـر آمد خبـری در راه است         خرم آن دل که ازو آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید          پـرده از رخ بگـشـاید شـایـد

   مثنوی زیر سروده مرحوم حاج محمدرضا آقاسی است:

می سزد کز نفس روح خدا یاد آرم
و ز ایـثــار تـمــام شــهـدا یــــاد آرم

ای جـهان پـر شـده از نـعـره گلـگـون شـما
برجها سر به فلک می کشد از خون شما

برجهایی که به سر مطبخ گـردون دارند
و به غارت شدگان قصد شبیخون دارند

چیست این تندر وحشت که به راه افتادست
شـعـلـه حــرص گـروهـی بـه رفـــاه افتادست

ناله شب زدگان را چه کسی مسئول است
گـزمـه آیا به پـرستـاری شـب مشغول است

اسـب ایـن قـوم مـرفـه بـه کـجـا می تــازد
 جز شکم بارگی ای دل به چه می پردازد

ز کـجـا آمـده ایـن قــوم کــه غــرب آئـیــن است
این عروسی که بهر شب به دو سرکابین است

غرب در فلسفه سر به گریبانی ماست
توسعه توسعه سر به گریـبانـی ماست

ذات آبـادی ایـن شـهـر خـراب است ای دل
شهر در قبضه فرهنگ سراب است ای دل

ساز انـصـاف در این شـهـر زکـوک افتادست
که به پیشانی دین چین و چروک افتادست

شیر مـردان رهـا گشـته علم برگیرید
لوح محفوظ غریب است قلم برگیرید

تا بسیجی به تن خسته خود جان دارد
مــرز اسـلام دریـن ملـک نـگهبـان دارد

تا بسیچ است علی یکه و تنها نشود
بســتـه فـتـنـه انـواع رسـنهـا نشـود۱


پی نوشت:

۱- فاتحه ای چو می رسی بر دل خسته اش بخوان!


 
نوشته شده در : شنبه 25 آبان1387 توسط : ابراهیم
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
چند دقیقه تا اذان صبح!

ماه رمضان می رود و دل های رمضانی را با خود می برد.

دل هایی که پیش ازین نیز در گرماگرم نیایش های رجبیه از غیر محبوب خالی شده بود و در سایه مناجات شعبانیه جلای محبت یافته بود تا همچون مسافری در سفر حجاز خود را بر باروی این شهر بیند. شهر رمضان.

دل هایی از خود رهیده، و نفوس از آنها رمیده، طعم فقر و گرسنگی چشیده و صبر و طاقت بر دوش کشیده تا به حقیقت و معنای صبر و روزه، امام المتقین، امیرالمومنین(ع)، نایل گردیده.

دل هایی که قدر خود را سنجیده، از کینه ها تهی گردیده، نوای العفو العفو در نای جان دمیده، با آب توبه جلا دیده، لباس سلامت پوشیده و در محضر امام عصر(ع) وارد گردیده.

  درین حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند  

                                                  که با این درد اگر دربنـد درماننـد درمانـند

اکنون، ماه دلدادگان، ماه سوته دلان، ماه رمضان می رود و تنها چند دقیقه تا اذان صبح وقت باقیست!

وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی....


 
نوشته شده در : دوشنبه 8 مهر1387 توسط : ابراهیم
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
نوبت بیداری

1- پیامک رسید: ساعت 10 تا 11:30 مدرسه هدایت.
این اولین باری بود که برای مراسم ختم، به مدرسه می رفتم. آخر آقا محسن معلم بود.
اگر از ورای انشاهای ریاکارانه و بیانیه های خالی از اعتقاد به حقیقت معلم بودن و این که راه انبیاء است ایمان بیاوریم، خواهیم دانست که چه حسن ختامی است این که مراسم ختم معلمی را در مدرسه اش برگزار کنند.
«بدنم را در کلاس درسم به خاک بسپارید»(1)

2- طبق یک رسم نیک، این مجلس ختم هم از ذکر امام حسین (ع) خالی نبود.
«قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا... - یاران! شتاب کنید، قافله در راه است.
- می گویند که گناهکاران را نمی پذیرند؟
- آری، گناهکاران را در این قافله راهی نیست. اما پشیمانان را می پذیرند.»(2)
خیلی سعی کردم که خوددار باشم، اما سخن که به ذکر حماسه حسینی رسید دیگر عنان به دست دل رفت. با خودم اینگونه نجوا کردم که: «یا امام حسین (ع) ببین که ما اگرچه در غم از دست دادن عزیزمان عزاداریم، اما برای تو اشک می ریزیم.»
قافله عشق در سفر تاریخ است. و لحظه های غم هم خوش غنیمتی است برای آنکه شاید مسیر این قافله را آبیاری کنیم.

3- مجلس تمام شد.
بالاخره مراسم ختم هم باید تمام شود.
یک عکس بزرگ از آقا محسن را به دیوار سالن زده بودند که در این آخر مجلس بیش تر خودنمایی می کرد.
نگاه دوخته آقا محسن بر پرده تصویر، در میان ترک حاضران، ذکری از «کلهم ءاتیه یوم القیامه فردا»(3) را در دل زنده می کرد.
همه حاضران از دانش آموزان و همکاران گرفته تا اقوام و آشنایان، یک به یک مجلس را ترک کردند. و آقا محسن ماند و خدایش، تنها.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پاورقی:
1- جمله ای از نوشته یکی از همکاران آقا محسن، که در مراسم خوانده شد.
2- بخشی از مقاله «قافله عشق در سفر تاریخ»، اثر شهید مرتضی آوینی
3- ذکر / سوره مریم / آیه 95


 
نوشته شده در : پنجشنبه 31 مرداد1387 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
شیعه پیامبر

ما ظلمی نظیر ظلمی که در مورد قرآن  کرده ایم، در مورد سیره پیغمبر و ائمه اطهار  نیز کرده ایم ... [یعنی] سیره انبیاء و اولیاء و مخصوصا پیغمبر اکرم و ائمه معصومین را هم [مثل قرآن] برداشتیم و به طاق آسمان کوبیدیم.


وقتی می گویند: «پیغمبر چنین بود»، می گوییم: «[خوب] او که پیغمبر بود؛ تو ما را به پیغمبر قیاس می کنی؟!»
نتیجه اش این است که اگر یک عمر برای ما تاریخ پیغمبر بگویند، برای ما درس نیست.
یک عمر [اگر] برای ما از امام حسین حرف بزنند، ککمان نمی گزد که در راه امام حسین هم باید یک قدم برداشت.
مثل این است که مثلا بگویند:«فرشتگان در عالم بالا چنین کردند.» [می گوییم:] «خوب فرشتگان کردند، به ما چه مربوط؟»
در صورتی که اگر این جور بود، خدا به جای پیغمبر فرشته می فرستاد.

پیغمبر یعنی انسان کامل؛
یعنی [در عین حالی که انسان است و] مشخصات بشریت را دارد، کمال عالی مافوق مَلَکی [را نیز دارد.]

مقدمه کتاب سیری در سیره نبوی
اثر استاد شهید مطهری
با تلخیص

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:
1- این ظلم، ظلمی است از ناحیه همه مسلمانان.


 
نوشته شده در : جمعه 11 مرداد1387 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
پول و آزادگی

چرا بعضی وقت ها ما این قدر پول داشتن و پول کسب کردن را دوست داریم؟
شاید به خاطر این است که غنی بودن و بی نیاز شدن را دوست داریم.


غنی شدن یک خواست با اصالت است. اما کم نیستند نیازهای با اصالتی که اصلشان گم می شود و ما را به گم راه می کشانند.
پول دار بودن گاهی، و فقط گاهی مصداق غنی بودن می شود. اما گاهی دیگر، نظام موهومی که از قوانین این دنیا در ذهن خودمان ساخته ایم ما را به آنجا می برد که پول دار بودن را کاملا به جای غنی شدن می نشانیم و جامه اصالت را هم به همان می پوشانیم.
غافل از آنکه کلید خزانه های ثروت جای دیگری است.
و  تلاش های مادی ما هم اگر می خواهد «راس کل الخطیئه» نباشد، باید به همان آستان غنی و حمید عرضه شود.


این خطی است که اگر گم شود، ترس و حرص و خساست را به دنبال می آورد.
و چه بسیار تفاوت است میان این فقر ها، با آن غنا و آزادگی که روح خداجوی انسان می طلبد.


 
نوشته شده در : دوشنبه 6 خرداد1387 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
بهار عمر

پسرم! تا نعمت جوانی را از دست ندادی فکر اصلاح خود باش که در پیری همه چیز را از دست می دهی؛
یکی از مکاید شیطان، که شاید بزرگترین آن باشد ... استدراج است.
در عهد نوجوانی، شیطان باطن، که بزرگترین دشمنانِ اوست، او را از فکر اصلاح خود باز می دارد، و امید می دهد که وقت زیاد است، … [و] درجه درجه او را با وعده های پوچ از این فکر باز می دارد تا ایام جوانی را از او بگیرد،
و آن گاه که جوانی رو به اتمام است، او را به امید اصلاح در پیری سرخوش می کند.
و در ایام پیری نیز این وسوسه شیطانی از او دست نکشد، و وعده توبه در آخر  عمر می دهد،
و در آخر عمر و شهود موت، حق تعالی را در نظر او مغبوض ترین موجود جلوه می دهد [زیرا] که محبوب او _که دنیاست_  [را] از دستش گرفته است.
[و تازه] این حال اشخاصی است که نور فطرت در آن ها به کلی خاموش نشده است...
پسرم، توجه کن که هیچ یک از ما نمی تواند مطمئن باشد که به این دام شیطانی نیفتد.
عزیزم، ادعیه ائمه معصومین را بخوان و ببین که حسنات خود را سیئات می دانند، و خود را مستحق عذاب الهی می دانند، و به جز رحمت حق به چیزی نمی اندیشند، و اهل دنیا و آخوندهای شکم پرور این ادعیه را تاویل می کنند، چون حق، جل و علا، را نشناخته اند.

نامه امام خمینی (ره)
به فرزند گرامیشان سید احمد
در تاریخ 26 تیر 1363


 
نوشته شده در : دوشنبه 2 اردیبهشت1387 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
عاشقانه در بهشت

 
1- بسم الله گفتم و داخل شدم.
قلبم آیا تند تند می زند؟ و یا عزم آن دارد که اصلا نزند؟ نمی دانم!
اینجا خلوت است؛ یا شلوغ از حضور مردمان؟ نمی دانم!
حواسم به این چیزها نیست. اصلا حواسم به هیچ کجا نیست. حواسم همه به سوی توست.
سنگ به سنگ صحن را پشت سر می گذارم. راه را گم کرده ام. خوب، چند سالی می شود که از این طرف ها نیامده ام. و حرم هم که از آن سال تا به حال بسا بزرگتر و در یاد من فراموش تر شده است.
روحم اما راه را گم نکرده است و زودتر از من به زیارت شتافته.
از همان مبدا که راه افتادیم، دست افشان بود و پای کوبان؛ و جوشید و خروشید تا به اینجا رسید. و اکنون که پای در حرم گذاشته ام، فارغ از این در و دیوارهای پیچ در پیچ، رفته است و خود را به پای یار انداخته.
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
قدم به قدم سلام می دهم و داخل تر می شوم. اما سلام ما را چه شانی است در پیشگاه تو، تویی که جاودان متنعمی در قرب پروردگار.
ذکر لب تازه می کنم:
سلام الله علیک یا علی بن موسی الرضا
 
2- چند روزی را مهمان بودیم. و این بزم در کنار همه نوش هایش این معنی را نیز جلوه گر ساخت که اگرچه بهشت شادی هایی دارد فراتر از فهم ما و ظرفیت این دنیا؛ اما در همین دنیا نیز ظرفیت های ناشناخته ای از شادی وجود دارد که چون باذن الله به لمس این شادی ها برمی خیزیم، گویی بهشت را به زمین آورده اند.
 
3- روز آخر هم رسید. آن روز که باید بدرود می گفتم و برای آخرین بار حرم را ترک می کردم.
اما نه، این جان را بعد از وصل و مهمان نوازی تو یارای غربت نیست. پس آخرین دعایم این بود که ای کاش پای دل از حرم بیرون نننهیم اگر چه قدم بیرون رَوَد.

 
نوشته شده در : سه شنبه 6 آذر1386 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
بت سامری

 

درب گشوده شد و قُطام دستانش را به نشانه دعوتی گشود.
ابن ملجم هم استغفار! فرستاد و داخل شد، تا سحرگاهی بعد، عشق و هوس، آخرین حلقه از جهالت و سرگردانی او را کامل کند و ضربتِ شمشیرِ زهرآلود خود را بر سر بهترین خلق خدا فرود آورد.
شمشیر ابن ملجم البته به اندازه کافی تیز شده بود با سنگ تحجر و جهالت خوارجیان؛ اما در این آخرین قدم، وسوسه عشق صیقل آخر را کشید. تا چشم های ابن ملجم خمار رقص شیرین شیطان شود.


راست می گفت آن بازیگر سینما زمانی که می گفت: «عشق که از یک در وارد می شود، عقل از در دیگر خارج خواهد شد». اما چه درد بزرگی است که آقای بازیگر این حرف را نه در مذمت عشق های جاهلانه که در توجیه آن به کار می برد.


ای علی! بعد از 1400 سال که از ریختن خون تو می گذرد، بنگر این زمانه تزویر را که چگونه راست و دروغ را به هم می تنند و از آن بُتی می سازند که بیان های بسیاری در تقدیس و تجلیل آن دُر فشان است.


ای زبان! خاموش باش. ورنه تو را نیز در پای این بت سامری به مسلخ توهین و اتهام خواهند فرستاد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

مطلب مرتبط:
عشق، آدامس، سیاست


 
نوشته شده در : پنجشنبه 12 مهر1386 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
پرواز در بزرگراه

 

زمان: اوایل بهار 1960، مکان: امریکا، شاید بر روی یکی از تپه های نزدیک برکلی

 نزدیک به یک سال می گذرد که در آتشی سوزان می سوزم. کمتر شبی به یاد دارم که بدون آب دیده به خواب رفته باشم و آه های آتشین قلب و روح مرا خاکستر نکرده باشد!بزرگراه شهید دکتر چمران

 خدایا نمی دانم تا کی باید بسوزم؟ تا چند رنج ببرم؟ در همه حال، همه جا و همیشه تو شاهد بوده ای. عشقی پاک داشتم و آن را به پرستش ذات مقدس تو ارتباط می دادم، ولی عاقبتش به آتشی سوزان مبدل شد که وجودم را خاکستر کرد.
خدایا از تو صبر می خواهم و به سوی تو می آیم. خدایا تو کمکم کن.

زمان:ژانویه  1976، مکان: جنوب لبنان

 ... چرخی زد و با ضجه ای دردناک بر زمین غلطید، دستی بر سینه گذاشت که از میان انگشتانش خون فواره می زد و دست دیگرش را به سوی بچه اش دراز کرده بود و می گفت آه فرزندم! آه فرزندم!
من دیگر نتوانستم تحمل کنم، جای صبر نبود، خطر مرگ و ترس دیگر جایی از اعراب نداشت، در میان رگباری از گلوله، با سرعت برق، خود را به وسط خیابان رساندم و با یک ضرب بچه را بلند گردم و با یک خیز دیگر، خود را به طرف دیگر خیابان به داخل خانه ای کشاندم ... بچه در میان بازویم دست و پا می زد، به سمت مادر توجه کردم، دیدم هنوز دستش طرف فرزند دراز است و دیدگانش نگران ماست!
... بچه را گوشه ای گذاشتم و آماده شدم تا خود را برای نجات مادر به مهلکه بیاندازم... در مدتی کمتر از یک ثانیه مادر را به خانه کشانیدیم ...
بچه خود را در آغوش مادر انداخت و مادر آهی کشید و بچه را بر سینه سوراخ شده خود فشرد، بچه گریه کرد و از گوشه چشم مادر قطره ای اشک سرازیر شده بود... اما آرام آرام دست مادر شل شد و چشمان خسته اش به سمت گوشه ای خشک شد. آری مادر جان داده بود ...

زمان: سپتامبر 1976، مکان: جنوب لبنان

 چه فرخنده شبی بود شب قدر من. شبی که تا به صبح اشک می ریختم و تا اعلی علیین صعود می کردم... شبی که خدا در من حلول کرده بود و شبی که آتش عشق، گناه های مرا سوزانده بود...
چه فرخنده شبی بود شب قدر من. شب معراج من به آسمان ها.

زمان: 28 بهمن 1357، مکان: ایران

 ای مادر هنگامی که فرودگاه تهران را ترک می گفتم تو حاضر شدی و هنگام خداحافظی گفتی: «ای مصطفی، من تو را بزرگ کرده ام، با جان و شیره خود تو را پرورش دادم و اکنون که می روی از تو هیچ نمی خواهم و هیچ انتظاری از تو ندارم، فقط یک وصیت می کنم و آن این که خدای بزرگ را فراموش نکنی.»
ای مادر بعد از بیست و دو سال به میهن عزیز خود باز می گردم و به تو اطمینان می دهم که در این مدت دراز حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم، عشق او آنقدر با تار و پود وجودم آمیخته بود که یک لحظه حیات من بدون حضور او میسر نبود...

دست نوشته های شهید دکتر چمران
از کتاب «خدا بود و دیگر هیچ نبود»


 
نوشته شده در : جمعه 1 تیر1386 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
رمز نهاوند

 

نهاوند، شنیده ام که شهری است در استان همدان. اما نام نهاوند برای من یادآور زیر و بم های دلنشین دیگری است. زیرا که نهاوند به یکی از دستگاه های آوازی هم اطلاق می شود که در خواندن قرآن از آن استفاده می کنند.
«قرائت قرآن» هم مثل هر چیز دیگری برای خودش دنیایی دارد.
دنیایی شگفت انگیزتر از یک مراسم صبحگاهی داخل مدرسه، یا یک قاری کت و شلوار پوشیده چهارزانو نشسته در پشت شیشه تلویزیون، و یا حتی شگفت انگیزتر از صدای آشنای عبدالباسط بر سر مزارها و مراسم های ختم.

«قاری وارد دستگاه نهاوند می شود و پس از یک "قرار"، "بسم الله الرحمن الرحیم" را در یک گام بالاتر شروع می کند. به "الله" که می رسد بر روی لام لفظ جلاله "تحریر" می زند تا عظمت معنا و شیدایی آوا به هم آمیزند و از نفحه خوش این آواز صد گلستان به سکوت بنشینند»


نمی دانم، شاید گوش های ما آنقدر در حجاب مانده است که دیگر عادت به شنیدن نغمه های سماوات ندارد. اما به هر حال چه بشنویم و چه نه، این حقیقت است که «کلمه های خدا» وجوه دیگری از زیبایی را در خود مخفی کرده است. که بس معجزه وار دلبری می کنند.

چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنـی اسـت  آن  بینی


 
نوشته شده در : دوشنبه 21 خرداد1386 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
سلام! اي لحظه وداع

 

علي جان، آيا تو نيز مي بيني آنچه را كه من مي بينم؟
اينها فرشتگان خدايند، كه به استقبال آمده اند و يك به يك سلام مي كنند.
جبرائيل، ميكائيل، ...
چه شكوهي! چه غوغايي!
و عليكم السلام.
و عليك السلام يا قابض الارواح. بگير اين جان من.

الهي و ربي و مولايي! به سوي تو مي آيم.

و سلام اي پدر! اي رسول خدا!
سلام به وعده هاي راستين تو!
سلام به لبخند شيرين تو!
سلام به چشم هاي روشن تو!

برداشتي از كتاب كشتي پهلوگرفته
نوشته: سيد مهدي شجاعي

----------------------------------------------------------------------------------------------------

مطالب مرتبط:

درد دل حضرت علی (ع)


 
نوشته شده در : شنبه 12 خرداد1386 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
نوروزتان نوروز

 

«عادت کردن» شاید بزرگترین آفت ذهن ماست. و گویی همه پیامبرانی که آمده اند و همه معجزاتی که دیده ایم بزرگترین هدفشان رهایی ما از قیود عادت هایمان است. تا به یاد آوریم حقیقت های فراموش شده را.
اما «هیچ ذکری به انسان داده نشد مگر آنکه آن را فراموش کرد»(1)
و خیلی زود هم فراموش کرد. فکر می کنید بعد از آنکه آدم، در فراق بهشتِ خدا، توبه کار شد؛ چقدر طول کشید تا نسل آدم به دنیای اطراف خودش عادت کند و در رکود این عادت، بهشت را از یاد ببرد. و دوباره خوی قابیلی به خود بگیرد؟

***


نوروز، آغاز است،
           ذکری است یادآور بهار، یادآور بهشت.
نوروز، روز تازه تحول است،
           هجرتی است از رکودِ عادت دیروز، به حال احسنِ فردا.

و الهی «حَوِّل حالَنا الی اَحسنِ الحال»

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پاورقی:
1- « و هیچ ذکر تازه ای از سوی خداوند مهربان برای آنها نمی آید مگر اینکه از آن روی گردان می شوند» / سوره شعراء / آیه 5


 
نوشته شده در : پنجشنبه 9 فروردین1386 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
شبی با یک شاعر

 

امسال در گرماگرم تدارکات پیش از ماه محرم، توفیقی دست داد تا کمک کوچکی کنم به تنظیم و نشر اشعار یکی از شاعران اهل بیت.
ایام محرم نزدیک بود و فشردگی کار ما را به شیفت شب کشاند.
آقای شاعر، اشعار سروده شده را به دست من داد و خود برای تکمیل شعرش در اتاق دیگر خلوت کرد.
هنگام کار به مشکلی برخوردم و مجبور شدم برای سؤال از خود ایشان به اتاق مجاور بروم. وارد اتاق که شدم دیدم: «باران اشکش می‌رود، وز ابرش آتش می جهد.»
رکعات نماز شبش با رشحات قلمش در هم آمیخته بود و اوراق شعر را به گلاب اشک حسینی شست و شو می داد.
حال عجیبی داشت. و البته عجیب نیست.

ای  امـیــر  لــشــكـــر   تــنـهایـیــم
راز  دار  ســــیـــنــــه   زهــرائـــیــم

فـكر  ســـقـــایــی  طـفـلان را مكن
فـكر آن لـب‌های عـطـشان را مكـن

دیـده‌ام  را بـیـش از این گریان مكن
از خــجـالت  مـشـك را پــنهان مكن

هـیـچ كـس دیگر به فكر آب  نیست
كودكان را  در فـراقـت تـاب نـیـست

كودكان را بـغض داغت در  گلوست
اصــغرم  دلـتـنـگ  آغوش عموست

خـیـز تـا پـــا  در ره  خـیـمـه نــهیم
سوی  آن  دلـواپـسـان با هم رویم

بـاز كـن ایـن  دیــــدگـان بـسـته  را
بـنـگر ایـن  غـم  دیده  دل‌خسته را

ای فـدای  غـربـت مـن هـسـت  تو
كـی  جــدا  كـرده  ز پـیكر دست تو

ای دلـت از  غـربـت  مـن  سـوخته
كی  بــه  تـیرش دیده‌ات را  دوخته

ای امـیــر  مـلـك  ایـثــار  و   وفــــا
كـی نموده چون علی فرقت دو تا

گشته‌ایی حاجت روا  در عــلــقمه
آمـده  بـــر  دیــدن   تـــو   فــاطمـه

می‌كشد دشمن به گوشم هلهله
مـی‌كـند  آمــاده  تــیـرش  حــرمله

ای گـل  ام‌الـبـنـیـن   عـبــاس  من
بـی‌كسیـم  را  بـبیـن عـبــاس من

ای  غـمـت در دل  شـرار  انـداخته
كشتنت كـار حـسـین را  ساخــته

شعر از:
 محمد حسن زاده (راضی)


 
نوشته شده در : جمعه 27 بهمن1385 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
آئینه پیامبر

 

حاکم پرسید: شریف ترین مردم کیست؟
حاضران گفتند: تو هستی .
گفت: نه چنین است. شریف ترین مردم کسی است که هم اکنون از نزد من بیرون رفت؛ همه مردم دوست دارند بدو پیوسته باشند و او دوست ندارد به کسی پیوسته باشد.

اینها سخنان کسانی است که تنها فضیلت ظاهری علی بن الحسین (ع) را می دیدند و از درک عظمت معنوی و شناسایی مقام ولایت وی محروم بودند و می بینیم که تا چه حد در برابر ملکات نفسانی ایشان خاضع بوده اند.
همه نشانه هایی که برای بندگان کامل خداوند معیّن شده در علی بن الحسین (ع) آشکار است. در چنان دوره تاریک برای جویندگان انسانیت به حقیقت چراغی روشن بود. با رفتار و گفتار خود سیرت فراموش شده جدّ و پدر و خاندان رسالت را زنده کرد، و مردمی که سالها با عصر نبوّت فاصله داشتند نمونه تربیت اسلامی را به چشم خود دیدند.


درخبر است که فرمود: اگر مردم چنانکه باید فایده حقیقت جویی و راه حقیقت گویی را می دانستند، آنچه در سینه آنها می خلد آشکار می کردند و به یقینی که آنها را حاصل شده چنان به حال خود مشغول می گشتند، که به چیزی دیگر نمی پرداختند. و با آن که این حقیقت را در روزهایی اندک و با تفکّری نه چندان طولانی می توانند دانست، لکن مردمان یا در تیرگی نادانی فرو رفته اند و یا بخود بینی فریفته اند و یا هوای نفس آنان را از یافتن حقیقت باز داشته و یا عادت زشت مجال آموختن برای آنان نگذاشته است.   
      


پاورقی:

      گزیده کتاب «زندگانی علی بن الحسین (ع)» نوشته استاد سید جعفر شهیدی 


 
نوشته شده در : پنجشنبه 12 بهمن1385 توسط : ابراهیم
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
متحیّرم چه نامم

 

  در این لحظات حساس و پر اضطراب از سوی حسین(ع) و اصحاب او چند خطبه کوتاه خوانده شده است که خوشبختانه تاریخ آنها را ضبط کرده است و سند هایی گرانبهاست. جای هیچ تردید نیست که امام این سخنان را برای رهایی از چنگ دشمن نگفته است؛ او اگر چنین چیزی می خواست چند روز پیش بهتر ممکن بود.

  بلکه این خطبه ها بیش از آنکه نشاندهنده روح آزادگی و شرف و پرهیزگاری باشد، نمایانگر نقطه اوج شفقت و دلسوزی بر مردم گمراه و تلاش و کوشش برای نجات چنین مردم است. 

   و اینچنین است از خطبه های حسین(ع) در آن ساعات پر اضطراب :
  «مردم شتاب مکنید! سخن مرا بشنوید. من خیر شما را می خواهم. من میخواهم به شما بگویم برای چه کاری به سرزمین شما آمده ام. اگر سخن مرا شنیدید و انصاف دادید و دیدید من درست می گویم، این جنگ که هر لحظه ممکن است در بگیرد، از میان بر خواهد خاست. اگر به سخن من گوش ندهید اگر به راه انصاف نروید زیان آن دامنگیر شما خواهد شد. مردم می دانید من کیستم ؟ می دانید پدر من کیست؟ آیا کشتن من بر شما رواست؟ و آیا رواست حرمت مرا درهم بشکنید؟ مگر من پسر دختر پیامبر شما نیستم؟ مگر پدر من وصی پیغمبر و پسر عموی او و نخستین مسلمان نیست؟ آیا این حدیث را شنیده اید که پیغمبر درباره من و برادرم گفت این دو فرزند من دو سید جوانان اهل بهشت اند؟ اگر گفتار مرا راست می دانید چه بهتر، به خدا تا خود را شناخته ام دروغ نگفته ام. و اگر گمان می کنید من دروغ می گویم، هنوز از اصحاب محمد (ص) چند تن زنده اند می توانید از آنها بپرسید: جابربن عبدالله انصاری، ابو سعید خدری، سهل ساعدی، زید بن ارقم، انس بن مالک آنها به شما خواهند گفت که آنچه می گویم صحیح است. مردم به چه مجوز شرعی می خواهید خون مرا بریزید؟» 

      
  اینها سخنان کسی است که رسالت خود را در بیدار کردن وجدانهای به خواب رفته می داند. کسی که خود را در میان شعله های شرار خشم و طغیان شهوت که توده جاهل در آن می سوزد، می افکند و می کوشد تا آنجا که ممکن است یک  دو تن را برهاند و از میان این شعله ها بیرون برد.
  در آن هیچ گونه آرایش لفظی و رعایت صنعت بیان بکار نرفته است .بیانی است بسیار ساده، متضمن معنیی که همه آن را بخوبی می دانستند و خود را از آن بی اطلاع نشان می دادند! گفتاری که ساده ترین آن مردم هم بخوبی می توانست عمق آنرا دریابد... ۱ 

الا ای فروزنده دل  آفتاب     به جسم شهیدان سبکتر بتاب
شهیدان  قربانگه راستین     فشانده بحق بر دو کون آستین
جگر گوشگان پیمبر  همه      گل  باغ  زهرای اطهر همه...    


    پاورقی: ۱- گزیده کتاب «قیام حسین (ع) » نوشته استاد سید جعفر شهیدی

   التماس دعا                        


 
نوشته شده در : دوشنبه 9 بهمن1385 توسط : ابراهیم
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
گویند چو آفتاب سر کرد ...

 

اشاره: گویند هنگامی که عالمی رحلت کند، گویی نیمی از عالمیان از عالمی به عالمی دیگر رفته اند!
و به فرمایش مولایمان امیر المومنین: به خدا سوگند آنها از نظر عدد کم اند و از نظر ارزش در پیشگاه خداوند فراوان . علم به بینایی کامل آنان را روی آورده است ،به روح یقین رسیده اند ... با روحی بلند دنیا را پشت سر می گذارند. اینان نمایندگان خدا بر روی زمین و مبلغان دین خدا هستند. آه که چقدر مشتاق دیدارشان هستم!
و اکنون ما هم چند روزیست که دریغاگوی شهروندی از اهالی معرفتیم؛ استاد محمد هادی معرفت.

بیان شاگرد:
ایشان در بازگشت به دین و اهتمام به مسائل قرآنی توجه بسیار زیادی داشت، به طوری که می توان گفت نقطه عطفی در ایجاد علوم قرآنی و توسعه و ترویج آن بود. کتاب دایرة المعارف ایشان بی نظیر است و حاوی مجموعه ای ازمباحث علوم قران است ...

بیان استاد:
«درباره مبلغان دین» ما طلاب به عنوان شاگردان مکتب اهل بیت و جانشینان پیامبر(ص) و رسالت بسیار بزرگ و مهمی را بر عهده داریم و باید شیوه تبلیغمان هم  مانند پیامبر باشد. سه شاخصه اصلی باعث موفقیت تبلیغی پیامبر بود: صداقت در گفتار ، باور آنچه به زبان می آورد و اخلاص. اگر یک مبلغ این شاخصه ها را داشته باشد ، یکی از مبلغان موفق خواهد بود ... آنچه ما در منبر می گوییم، مسئول هستیم، پس سعی کنید مطلبی را که باور ندارید و به یقین آن نرسیده اید هرگز نگویید که باعث گمراهی جامعه می شود.


« درباره بطن قرآن» مسئله تاویل از دیر باز مطرح بوده و گاهی مورد سوء استفاده قرار گرفته است. در این زمینه تحقیقاتی انجام شده ومن نیز از ابتدا به این موضوع حساسیت نشان دادم و بیش از پانزده سال به این فکر بودم که مقصود از بطن قرآن چیست. عده ای خود را راحت می کردند که کسی از بطن قرآن خبر ندارد و بطن آن مخصوص کسانی است که با وحی در ارتباطند. اما اگر اینطور بود پیامبر این مسئله را مکررآ در ملأ عام مطرح نمی کردند. قطعآ انگیزه ای در این کار بوده است که همه انسانها را مورد خطاب قرار داده اند.بطن یعنی درون نگری و تعمق که برای همه اندیشمندان جهان اسلام امکان پذیر است. اگر به مسئله بطن توجه نشود قرآن قید تاریخ می شود، در حالی که قرآن برای هدایت همه بشریت در طول تاریخ آمده است. لذا دغدغه پیامبر این بود که مسلمانان، بطن و رسالت داخلی قرآن را بفهمند و به ظاهر قران که مشکلات خاصی راحل کرده است اکتفا نکنند. همانطور که تفسیر قرآن ضابطه دارد ، دستیابی به بطن قرآن نیز باید ضابطه داشته باشد تا از تأویلات غیر علمی جدا شود .

عنوان چند کتاب معرفتی‌: مصونیت قرآن از تحریف؛ فرضییه بازگشت روح؛ حدیث لاتعاد؛ التمهید فی علوم القرآن الکریم (در یازده مجلد) ؛ تاریخ قرآن؛ تناسب آیات؛ التفسیر الاثری الجامع و...

امروز شاید هفتمین روز باشد که او مهمان فرزند شهیدش است.

    «خدای عزوجل جمله را بیامرزاد»           

گویند  چو  آفتاب سر کرد        بر اهل زمانه خوش نظرکرد
با مردم درد دیده بنشست         تا دیده به معرفت ثمر  کرد      


 
نوشته شده در : پنجشنبه 5 بهمن1385 توسط : ابراهیم
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
آستان یا آسمان

 

برداشت اول (در منزل و درحال نوشتن):


نمی دونم تا حالا چند نفر از خواننده های این وبلاگ به عنوان اون دقت کردند و یا تا حالا چه ایده هایی که به ذهنشون نرسیده!
به هر حال شاید بهترین راهش این باشه که یه نگاهی به آسمان بکنیم تا ...

برداشت دوم (ماه مبارک رمضان، مسجد اصفهان و سخنران درحال خطابه  ):


«والسماء رفعهاو وضع المیزان »
...مولایم امام صادق میفرمایند :هرگاه که وسوسه نفس تو را آزار میدهد به آسمان نگاه کن.
انگار جاذبه و کششی به وجود می آید که انسان را از مضیق نفس به طرف وسعت خودش می کشد...


برداشت سوم (مشهد ،صحن مسجد گوهرشاد ،شب عاشورا ،همسفرم اشاره می کند):


"آسمونو ببین حتی یه ستاره هم توش نیست ".
حتی کبوترها هم با حالت عجیبی دور سقاخونه نشسته بودن (تازه اونها هم شاهدن!) به هرحال منظره عجیبی بود .با خودم گفتم حتما این بار آسمان هم باید به آسمان بالای سرخودش نگاه کنه !

برداشت چهارم ( مناظره با آسمان، قطعه ادبی ):    


الا  ای  فــروزنـــــده  دل  آســمــان        بـــــرآرنــــده  رایــــت مـــه  نــشـان
بـه تـو چـون نـظاره کـنـنـد اهـل دل        ز ایـشـان گـریـزان شود ضیق و غل
تـو را خـود چـه افـتـاد امـشـب بـگو        که انجم  نـبـینـم تـو را هـفـت سـو
بــگــفــتـا  کـه  ای یـار دیــریـن  من        "برفت انگبـیـن یــار شـیــریـن مــن"
کــه بـود آسمانی  مــرا در زمــیـــن        که بودم به دمادم به رویش عجین
مـرادم نـه افـلاک نـه مـسـنـدســت         مـــرادم جــگــر گـوشـه  احمدسـت
مـرادم هـمان سبط سیف خداست        مـرادم  هــمـان  وارث انـبـیــاســت
هـمـان  سید  شاب  اهـل  بهشت        هــمان کـو ز نـور آمده درســرشـت
فـلـک نـه کـه خـود سـر لولاک۱ بود         هـم او مـظهـر <اصطفیــناک> بــود
اگر  وسـعــت  و  رفــعــتــی  یـافتم          وگـر  تــنـگـی  و مـحـنـتـی  یـافـتـم
"گر اینست منشوراحسان اوست"          ورآنـسـت درسـوگ هجـران اوسـت

 تقدیم به آستان آن بلند آسمان

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پاورقی:

۱- اشاره به حدیث قدسی "لولاک لما خلقت الافلاک ..."
۲- مصراعهای داخل گیومه ازبوستان سعدی انتخاب شده است.


 
نوشته شده در : شنبه 30 دی1385 توسط : ابراهیم
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
دنیا، روزی بود که گذشت

 

ای دنیا، به خدا سوگند ...

ای دنیا از من دور شو ... [که] من از چنگال تو رهایی یافتم، و از دام های تو نجات یافتم، و از لغزشگاه هایت دوری گزیده ام.
کجایند بزرگانی که به بازیچه های خود فریبشان داده ای؟
کجایند امت هایی که با زر و زیورت آنها را فریفتی؟ که اکنون در گورها گرفتارند!
... به خدا سوگند رام تو نگردم که خوارم سازی ...
آن کس که بر امواج تو سوار شد غرق گردید، [و] کسی که از دام های تو رهایی یافت پیروز شد،
آن کس که از تو به سلامت گذشت نگران نیست که جایگاهش تنگ است، زیرا دنیا در پیش او چونان روزی است که گذشت.


خدا را! خدا را! که فراموش نکنید

خدا را! خدا را! درباره قرآن، مبادا دیگران در عمل کردن به دستوراتش از شما پیشی گیرند.
خدا را! خدا را! درباره نماز، که ستون دین شماست.
خدا را! خدا را! درباره جهاد با اموال و جانها و زبان های خویش در راه خدا.


گفتارهایی از امام علی (ع)
نهج البلاغه / ترجمه محمد دشتی


 
نوشته شده در : دوشنبه 18 دی1385 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
لبیک، اللهم لبیک ...

 

... و اكنون تو ابراهيمی، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‌ ای. اسماعيل تو كيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانواده ‌ات؟ علمت؟ درجه ‌ات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيبايی ‌ات؟ و .... من چه مي‌دانم؟ اين را بايد خود بداني و خدايت.
من فقط مي‌توانم نشاني‌هايش را به تو بدهم:
آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي‌كند،
آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،
آنچه دلبستگی‌ اش نمي‌گذارد تا پيام حق را بشنوی و حقيقت را اعتراف كنی،
آنچه تو را به توجيه و تاويل ‌هاي مصلحت ‌جويانه و ... به فرار مي ‌كشاند و عشق به او كور و كرت مي‌ كند
و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي،
او اسماعيل تو است! اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد يا يك شيئ، يا حالت، يا يك وضع، و يا حتي يك نقطه ضعف! تو خود آن را هر كه هست و هر چه هست بايد به منا آوري و براي قرباني انتخاب كني.

دکتر علی شریعتی

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پاسخ به یک نظر:

یکی از دوستان با نام مستعار "بنده عاصی" در قسمت نظرات پست قبلی صحبت هایی را مطرح کرده اند که پاسخ به نظر ایشان را در ادامه همین مطلب می توانید ملاحظه کنید.


 

 
نوشته شده در : سه شنبه 12 دی1385 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
ما و بسیج!

 

اگر همه چیز به درستی پیش رفته بود، الان که لفظ «بسیج» و «بسیجی» را می گویم می بایست در ذهن همه شما مفاهیمی همچون «مجاهدت»، «تلاش»، «فداکاری»، «گذشتن از خود برای کمک به دیگران»، «محبت» و هزار تا واژه خوب دیگر تداعی شود.
اما آیا تا به حال با خودت فکر کرده ای که چرا بعضی از ما با شنیدن این واژه «بسیج» به یاد «ریش داشتن»، «چفیه بستن»، «فرق کج زدن»، «ظاهرالصلاح بودن» و ... می افتیم؟
تا به حال از خودت پرسیده ای که چرا مفهوم به این بزرگی که می تواند هزارتا کلمه خوب را در خودش جا بدهد گاهی اینقدر تنگ و تاریک جلوه می کند؟


یک بخش این نگرش به خاطر آن هجمه ها و ترورهای تبلیغاتی است که از جانب دیگران بر علیه «بسیج» صورت گرفته است. و مشابه این هجمه ها را امروز درباره کلمه «اسلام» هم شاهد هستیم. و می بینیم که چطور این رسانه های دنیاپرست، اسلامی که اسلام نیست را در لباس القاعده و تروریسم به خورد مردم جهان می دهند تا ذهن ها را نسبت به شنیدن کلمه «اسلام» شرطی کنند.


اما من در این چند سطر جدای از این حرف های «صدا و سیما گونه» ای که گفتم دنبال وجوه دیگر جواب می گردم. و منظورم همان بلایی است که خودمان داریم بر سر «بسیج» می آوریم.
دکترین بسیج آن زمان که مطرح شد قرار بود یک نیروی مردمی را شکل بدهد که از متن مردم بر می خیزد تا بر پایه پندارهای نیک و حق طلبانه، اراده جمعی ما را در جهت رسیدن به هدف، اجماع ببخشد.
اصلا قرار نبود  بسیج را در یک قالب بسته محدود کنیم و یک عده آدم های خاص که مشترکات ظاهری دارند کنار هم جمع بشوند و اسمشان را بگذاریم «بسیجی».
ولی به هر حال الان در نقطه ای هستیم که تصور بعضی از ما از بسیج را همین چیزهایی که قرار نبود باشد تشکیل می دهد.


آری این چنین است ای برادر! بیست و چند سال گذشته است و ما اکنون در لحظه تصمیم هستیم. و باید انتخاب کنیم که بعد از این تکلیف ما و «بسیج» چیست؟
آیا می خواهیم اجازه بدهیم که برخی ها «بسیج» را در مصادیق تنگ و نامربوط خودشان خلاصه کنند یا می خواهیم پا به عرصه مجاهدت بگذاریم و در قالب یک بسیجی، تعریف درست بسیجی بودن را بشناسانیم. و انتخاب کنیم که ریش داشتن و ریشه داشتن هر کدام چه جایگاهی دارند.(1)و صد البته قبل از هر شناساندنی باید خودمان ابتدا بشناسیم. بنابراین باید برویم به دنبال شناختن کسانی که الگو بودند و واژه های خوبی را که در پس لفظ «بسیج» می تواند بگنجد را در وجود خودشان پیاده کرده بودند.
باید اینها را بشناسیم تا بفهمیم که چگونه دکتر چمران جهاد کرد و ایمان آورد و رسید به آنجایی که «خدا بود و دیگر هیچ نبود.»
و بفهمیم که چگونه پروفسور حسابی اذیت های قبل و بعد از انقلاب را تحمل کرد و سرمایه عمرش را در پای عشقش قربانی نمود.
و بفهمیم معنای حرف «شهید همت» را وقتی که می گوید: «ما زندگی می کنیم برای خدا»


و آنگاه احتمالا تصمیم خواهیم گرفت که بسیجی باشیم.
در ختم کلام از صحبت تیمسار خلبان عباس بابایی کمک می گیرم. آن زمان که تمام شکوه و مقام دنیای اش را به دست باد می داد و می گفت: «من نوکر شما بسیجی ها هستم.»

-------------------------------------------------------------------------------

پاورقی:
1- بنده ابدا با کسانی که می خواهند فرم و قالب دین را به دور بیاندازند هم عقیده نیستم. و در جایگاهی هم نیستم که بخواهم هیچ کدام از این فرم و قالب ها را زیر سؤال ببرم. اما سخن سر این است که سهم هر چیز در نحوه قضاوت ما چقدر است.


 
نوشته شده در : شنبه 2 دی1385 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
چند قدم زیر آسمان

 

دانشگاه یزد پر است از خیابان های طولانی و مستقیم که گاهی برای رسیدن به کلاس و سرویس دانشگاه روزی چند بار این خیابان ها را می پیماییم.
یادم هست که یکی از روزها، با حالی گرفته، داشتم در یکی از این خیابان ها قدم می زدم. همین طور که راه می رفتم و چشمانم مقصد بعید انتهای جاده را می پایید ناخودآگاه سرم را چند واحدی در مقیاس درجه به سمت بالا چرخاندم:


یک آسمان بزرگ،
تکه ابرهای سفید،
افقی که تا دور دست پیدا بود.


پهناوری آسمان اگر برای ساکنان شهرهای بزرگ تر و دودآلودتر یک افسانه فراموش شده باشد، برای ساکنان شهر بی برج و باروی یزد اما، حقیقت ملموسی است که تا یک کمی سرت را بالا می کنی می توانی آن را لمس کنی.


به خودم گفتم: «عزیز من آخر چه بشارتی از این واضح تر و از این امیدبخش تر.
می دانی ساختن یک همچین بنای عظیمی چقدر کار سختی است؟ چقدر ظرافت می خواهد؟»
با خودم گفتم: «آخه مگه ممکنه که یک همچین آسمونی بی صاحاب باشد؟»


و به خاطر آوردم که هر روز در هر پیاده رو و کنار هر جوی و زیر هر آسمانی که قدم می زنیم، چندین و چند تا از این نشانه های شگفت انگیزِ با صاحاب را از بغل گوش می گذرانیم.


و کی می شود که چند درجه ای سر بچرخانیم و چشم های عادت آلوده مان را کنجکاو دیدن این بشارت ها کنیم.

گاهی به آسمان نگاه کن ...

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پاورقی:
... و کشتی ها را در آن می بینی که آب ها را می شکافند تا از فضل خداوند بهره گیرید، و شاید شکر به جا آورید!
او شب را در روز داخل می کند و روز را در شب؛ و خورشید و ماه را مسخر (شما) کرده، هر یک تا سرآمد معینی به حرکت خود ادامه می دهند؛ این است خداوند پروردگار شما؛ حاکمیت از آن اوست. و کسانی را که جز او می خوانید حتی به اندازه پوست نازک هسته خرما مالک نیستند!

ذکر / سوره فاطر / آیه 11 و 12


 
نوشته شده در : شنبه 18 آذر1385 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
اکسیر بسم الله

 

اگر گویی لطیف چیست؛
هوا، یا پر قو را مثال آورم.

یا اگر گویی روشنی چیست،
ستارگان را نشان دهم.

یا اگر خواهی سپید را دانی،
بلور برف را در پیشت نهم.

یا اگر آهنگ خوش خواهی شنیدن،
موسیقی افلاک را خوش و موزون گویم.

و اگر آرامش جسم را جویا باشی،
از مرهم عطرآگین سخن گویم.

اما اگر خواهی
لطافت
و روشنی،
و نغمه خوش،
و مرهم شفابخش
را یکجا جمع کنی،

کافی است که نام محبوب را بر زبان آوری.(1)

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پاورقی:
1- بخشی از یک شعر به ترجمه آقای دکتر الهی قمشه ای.
2- مطلب مرتبط: بسم ‌الله، درسِ اول


 
نوشته شده در : پنجشنبه 2 آذر1385 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
پوستِ باشعور و لمس مفاهیم متعالی

 

یک چند وقتی است که یک کتاب روانشناسی به دستم رسیده است که گه گداری بخش‌هایی از آن را می‌خوانم. برای کسانی که در رشته‌های علوم‌ تربیتی و روانشناسی تحصیل می‌کنند، کتاب پایه‌ای و نام آشنایی است. کتابِ «زمینه روانشناسی هیلگارد».


یکی از نکات جالبی که در این کتاب هست این است که در این قسمت‌هایی که من تا به حال خوانده‌ام هیچ اشاره‌ای به «خدا» نمی‌کند. البته خیلی هم انتظاری نیست. خلاصه این‌که خواندن این کتاب برای کسی که در ایران و در میان کثرت نگرش‌های خدامحورانه زندگی می‌کنند؛ آن هم وسط ماه رمضان حس و حال و شیرینی خاص خودش را دارد.
گاهی اوقات این کتاب‌هایی که فقط از امور ملموس و تجربی صحبت می‌کنند، بهتر از نوشته‌های احساسی می‌توانند چراغ ذهن آدم را روشن کنند.


چند جمله ای از این کتاب را برایتان ذکر می‌کنم:
«حس بساوایی (لامسه) مرکب از سه حس متمایز پوستی است که یکی به فشار پاسخ می‌دهد، دیگری به دما، و سومی به درد ... چون حفظ دمای بدن برای بقای ما ضرورت دارد، توانایی احساس تغییرات جزیی در دمای پوست بدن، بسیار حائز اهمیت است. هنگامی که حرارت پوست در حد طبیعی است می‌توانیم 0.4 درجه سانتی‌گراد افزایش دما و نیز فقط 0.15 درجه سانتی‌گراد کاهش دما را تشخیص دهیم»


آدم هر چقدر که فکر می‌کند می‌بیند مگر می‌شود که بیگ و بنگی بشود و n میلیارد تا اتم به هم بخورند و از وسط این تصادم آشفته یک موجود با شعوری به وجود بیاید که نه تنها خودش با شعور است بلکه پوست بدنش هم آن‌قدر شعور دارد که چون اهمیت تغییرات دمایی را برای بقای انسان درک می‌کند، نسبت به این تغییرات از خود حساسیت بالایی نشان می‌دهد.
این جمله را یک‌بار دیگر بخوانید: «چون حفظ دمای بدن برای بقای ما ضرورت دارد ...» حتی یک چنین کتاب تجربه‌ گرایی هم ناخودآگاه اذعان می‌کند که چون این‌طور است پس آن‌طور خلق شده است. جل الخالق.

سال‌ها  در پی  مقصود  به جان گردیدیم         دوست در خانه و ما گرد جهان گردیدیم
خود سراپرده  قَدرش ز مکان   بیرون   بود        آن که ما در طلبش جمله مکان گردیدیم


 
نوشته شده در : یکشنبه 7 آبان1385 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
گروه استهلال

عمر ماه رمضان امسالمان هم تمام شد. با همه نقش‌هایی که زدیم و با همه ذکرِ یارهایی که بر لب آوردیم.
حمد خداوندی را که با حسن بی ختامش تاج بندگی را بر سر ما نهاد.


ماه رمضان اگر تمام شد؛ اما خوان نعمت بندگی همچنان برپاست. پس تو رو به خدا هیچ‌کس از سر سفره پا نشه. همه حضور داشته باشید؛ همه منتظر بمانید تا ضیافت‌اللهی دیگر.
امروز همه چشم‌ انتظار روی ماهی هستند که نوید عید بدهد. پس دعوت می‌کنم که همگی همین‌طور که سر سفره بندگی هستیم، یک گروه استهلال تشکیل بدهیم.


برای رویت ماه یک کم که نیم ‌خیز بشویم کافی است. هلال عید در ابروی یار باید دید.


 
نوشته شده در : دوشنبه 1 آبان1385 توسط : محمد سجاد
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
مظلوم تر از علی(ع)

مي گفت : در شگفتم خورشيد چرا از دميدن شرم نكرد؟
چرا بامدادي را پديد آورد كه از صد شب تاريك تيره تر بود؟
براي خورشيد چه افتخاري بود ديدن فرق شكافته مولا؟
چه اصراري داشت به تماشاي يتيمان دلگير و ماتم زده كوفه بنشيند؟
و بعد به خود پاسخ مي داد كه :
شايد هم خورشيد مي ترسيد مبادا دگر بار علي را نبيند.
بيمناك بود كه مبادا مظلوميت علي در تاريكي شب كوفه گم شود.
پس برآمد تا نام علي عليه السلام بر ماذنه ها ماندگار شود.
طلوع كرد كه وصيت مولا را به فرزندانش ببيند و بشنود.
دميد تا نور خدا را كه از خانه علي عليه السلام برمي خاست، به جهان بازتاباند.
طلوع كرد تا به تاريخ بگويد : درست است كه علي عليه السلام اولين مظلوم است
اما آنچه از خود او مظلوم تر است، مظلوميت اوست۱.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

۱-انتخاب شده از  اینجا با تخلیص


 
نوشته شده در : یکشنبه 23 مهر1385 توسط : ابراهیم
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
صبر، هجرت، اخلاص

 

خداوندا به من صبری عطا کن تا بر تقدیر و مصلحت تو صبور باشم.
و معرفتی که صبر کردن را برایم شیرین گرداند.


خداوندا به من همتی عطا کن تا در سایه لطف و رحمتت به سوی رضایت تو هجرت کنم.
و شوقی که در این مجاهده مرا استواری بخشد.


خداوندا به من چشم دلی عطا کن تا ببینم که همه جهان مقهور قدرت و عظمت توست،
تا لذت اخلاص و بی‌ریایی را هر لحظه دریابم.


خداوندا مرا آن ده که آن به؛


 
نوشته شده در : یکشنبه 9 مهر1385 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
ماه رمضان تمام می‌شود

 

آن‌قدر خیر و برکت این ماه زیاد است که درک آن نیاز به قابلیت زیادی ندارد. یک کمی که دل صاف کنی، فقط یک کم، نورانیت آن را حس می‌کنی.

نشد ...
یک لحظه چشم بچرخون عقب!
قصه نمی‌گما، این نورانیت و برکت و حس و اینها، کلمه‌های نخ‌نمای هزار بار شنیده نیستا!
دیدی بعضی از مجری‌های رادیو تلویزیون را که صد تا صد تا کلمه مترادف را با 99 تا «واو» به هم وصله می‌کنند؟ این کلمه‌ها از جنس آن کلمه‌های کاغذ سیاه کن و تایم‌پرکن نیستا!
این کلمه‌ها اگه خدا بخواهد یک واقعیت‌هایی پشتش هست.
پس اگه اهل گوش دادنی دقیق‌تر بخوان.
حتی اگر من اهل نوشتن و گفتنش نباشم ولی تو دقیق‌تر بخوان بلکه زد و ... الی آخر.


پس دوباره می‌گم: این ماه یک خیر و برکت‌هایی داره ... یا نه اصلا بگذار بگم که چطور شد خواستم این حرف‌ها را بزنم.
یکی دو روز پیش اول ماه رمضان که شد. ناخودآگاه اولین چیزی که به خاطرم رسید خاطره روزهای آخر ماه رمضان پارسال بود. حس و حال غریبی داشتم. لحظه لحظه که می‌گذشت، یک کلمه بود که بیشتر و بیشتر وجودم را فرا می‌گرفت. کلمه خداحافظ!


آن‌قدر شیرین بود لحظات این ماه برایم که هی می‌خواستم چنگ بیندازم به روزها و نگذارم که بگذرند. اما چه می‌شه کرد؟ ماه رمضان می‌آید و می‌رود و تمام می‌شود و دوام وصل میسر نمی‌شود.
انگار خدا در این ضیافت می‌خواد یک کمی از مزه شیرین رحمتش را به ما بچشاند تا بلکه مشتری ... نه منظورم اینه که آدم تازه می‌فهمه اینایی که دل با صفایی دارن چه حظی می‌برند.
دم به دم نوش کردن، محرم شدن، دائم‌الوصل بودن، هر 12 ماه سال حس و حال ماه رمضان را پیدا کردن و ... همه این عبارت‌ها را که به هم بچسبانی یک چند تا جمله می‌شه که منظور من همان جمله‌هاست.


خلاصه، غرض این‌که قدر این ماه را اگر دانستید بهتر است اما چه به‌تر که التماس دعا.


 
نوشته شده در : چهارشنبه 5 مهر1385 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
تو می‌مانی بعد از همه عشق‌ها

 

لحظه‌ها می‌گذرند، سرمایه‌ها نابود می‌شوند، عشق‌ها رنگ می‌بازند، و دنیا تمام می‌شود.
و برای یک انسان، این روح سرکش، که می‌خواهد جاودانه باشد چه غمی بزرگ‌تر از این که مسافر مسیر نیستی است؟


یک لحظه، یک عمر است.
یک لحظه، ظرفیت بسیار بزرگی دارد.
یک لحظه، یک گنج است.
و این لحظه لحظه‌ها همچون قطرات باران، می‌گریزند و بر زمین می‌افتند.


یاد دارم که دوستی می‌گفت: «خدایا! همه سرمایه‌های من تقدیم به تو
                          می‌گفت: «خدایا! همه گنج‌هایم، همه لحظاتم، تسلیم تو»
                          می‌گفت: «کل من علیها فان، و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام»

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پاورقی:


1- عبارت آخر، یک آیه است از ذکر، سوره رحمن که ترجمه آن اینست: «هر چه بر آن (دنیا) است بر فناست و وجه صاحب جلال و اکرام پروردگار توست که باقی است»
2- سال‌ها گر رفت، گو رو باک نیست. تو بمان ...


 
نوشته شده در : جمعه 24 شهریور1385 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
من و امامم، سجاد (ع)

 

یک روز معلم آمد سر کلاس و گفت دفترها را دربیاورید که امروز می‌خواهم مطالب مهمی را برایتان بگویم و شما بنویسید، از این قرار:
«مفاتیح‌الجنان کتاب بسیار ارزشمندی است مشتمل بر ادعیه و ... که آقای حاج شیخ عباس قمی آن را در سال فلان گردآوری نمود و الی آخر»

آن روز گذشت و من آن روز نفهمیدم که مفاتیح‌الجنان یعنی کلیدهای بهشت. تا این‌که چند سال بعد یک‌روز، کتابی به دستم رسید ارزشمند، که مشتمل بود بر 15 نامه مُحبّانه به خدا. هرکدام از این نامه‌ها اسمی داشت. و به قول استاد هر کدام از این نامه‌ها صاحب اثری است.


بعض نامه‌ها را خواندم و مستفیض بودم از آثارشان تا این‌که فهمیدم اصل این نامه‌ها در جای دیگری است و آن‌چه در این کتاب آمده‌است، برداشت‌های نویسنده از آن اصل است.
در جستجوی سرچشمه این آب دریافتم که اصل این مطالب، 15 دعاست که در مفاتیح آمده‌است.
15 دعا که از امامم سجاد (ع) است.


دعاهای پانزده‌گانه، کلیدهایی بودند که دری را به سوی وجود نورانی این امام عزیز بر من گشودند.
ودری را به سوی بهشت.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پاورقی:
1- نام آن کتاب، دست دعا چشم امید، و نوشته آقای شجاعی است.
2- من، من نوعی است. امام سجاد امام همه ماست، اگر رهرو باشیم.


 
نوشته شده در : جمعه 10 شهریور1385 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
فرياد اناالحق تو در آنجاست

 

قرآن ، آيت ، نشانه و ذکر خداست
هدف اينست که اين ذکر در قلب ما استقرار يابد. وجودمان با آن يکي شود. یعنی خط به خط دفتر وجودمان را که مي‌خوانند با خط به خط قرآن يکي باشد.
و هيچ جدايي ميان آن‌چه که هستيم ، با قرآن (يعني آن‌چه که بايد باشيم) نباشد.

آن‌وقت است که ما هم آيت ، نشانه و ذکر خدا خواهيم بود. و براي يک انسان چه مقام و افتخاري بالاتر از اين‌، که ذکر خدا باشد.

همه مخلوقات در کمالِ ظرفيتشان ذکر و نشانه خداوند هستند ؛ کمال انسان هم زماني است که سراسر، ذکر خدا باشد و تمام اعمال، افکار، گفتارها، انديشه‌ها و جزءجزءِ خصوصيات و رفتارهايش همگي اشاره به یک سمت و سو داشته باشد، تداعي‌گر يک چيز باشد و يک ياد را در دل‌ها زنده کند، که آن خداست.

و اين همان مقامِ بي مقامي است ؛ که فرياد اناالحقِّ تو در آن‌جاست.


 
نوشته شده در : پنجشنبه 2 شهریور1385 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
کیست که حق را یاری کند؟

 

آیا یادت هست نسیم روح مرا که طغیان کرد وطوفان شد؟
آیا یادت هست عشق مرا که ایثار کرد و شهید شد؟
آیا یادت هست عزمِ جهادگر مرا که در جستجوی عدالت بود؟
آیا یادت هست عمری را که به چشم انتظاری گذراندم؟
آیا یادت هست پیامبری را که به دیوار طائف تکیه داد و غمگین شد؟
    یادت هست که درباره «ندای مظلومان» چه گفت؟
آیا یادت هست فریاد «هل من ناصر ینصرنی» را؟

آری!
این فریاد دیر زمانی است که در ذهن من نقش بسته است.


هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنی، فریاد دعوتی، که 1400 سال است شعار مددخواهی همه مظلومین جهان است. 1400 سال پیش، حسین(ع) با سپاهش تنها بود؛ در میان قومی که حقیقت را دیدند و یاری نکردند.


هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنی، فریاد دعوتی، که غم بی‌پاسخ‌ماندنش را 1400 سال گریسته‌ام.


هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنی، فریاد دعوتی، که 1400 سال است در هر قیام ظلم‌ستیزی، به هوای پاسخ آن برخاسته‌ام.

و حسین(ع) شهید شد.
تا هر روزِ عمرم عاشورا باشد.
تا من که زمانی پیش‌تر، به خیالِ عشقی، از شهد شوکرانِ اختیار نوشیده‌ام، هر روز در صحنه کربلا، انتخاب کنم که یاری‌رسانِ راهِ کدام معبود خواهم بود.

و منی که لبیک گویانم ...

----------------------------------------------------------------------------

نظرات:

داوود احمدی: با سلام، حق کیه؟ ناحق کیه؟
م – مسیح: به قول یکی از دوستان، اگر جاهایی که حق و ناحق را می شناسیم به وظیفه مان عمل کنیم، جاهایی که تشخیص و تمیز این دو سخت است بدون یاری و سردرگم نخواهیم ماند.ان شاء الله


 
نوشته شده در : دوشنبه 9 مرداد1385 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
عشق، آدامس، سیاست

 

عین، شین، قاف، کلمه ای که گوش ما را پر کرده است. آری، عشق سکه پر خریدار روزگار ماست. خیلی ها با دیدن این کلمه و شنیدن آن نظرشان جلب می شود. و خیلی های دیگر هم برای آن که نظرها را جلب کنند از آن استفاده می کنند.


امروزه حتی مثلا، شرکت های آدامس سازی هم برای اینکه فروش بیشتری داشته باشند، روی محصول خود می نویسند: «آدامس های ما را با عشق بجوید.» و این روند را در فیلم های سینمایی، برنامه های صداوسیما، مجلات و روزنامه ها، تبلیغات انتخاباتی، و خلاصه در حرف ها و نقل های بسیاری از افراد می‌بینیم. تا جایی که حتی سیاستمدار انگلیسی هم می‌گوید:«ایران را باید با بمب عشق منفجر کرد.» و بعد شرح می‌دهد که چطور باید به دنبال رواج دادن این بمب در بین جوانان باشند.


این عشق چیست که در جامعه امروز ما این‌قدر خریدار دارد؟
این چه عشقی است این‌چنین بی‌پشتوانه و بی اصالت که در کلام هر کسی ظاهر می‌شود و این‌قدر راحت بازیچه دستِ سیاست‌مدار مکار و سرمایه‌دار سودجو می‌شود؟
این چه عشقی است که نیاز می‌دهد و مستغنی نمی‌کند، نابودی می‌دهد و زنده نمی‌کند، غم می‌دهد، اما غم را برای غم می‌خواهد نه برای به شادی رسیدن؟
این عشق فارغ بودنش ما را به مرد خر گم‌کرده خواهد سپرد یا مبتلابودنش؟


اینجاست که می‌فهمیم عشق با عشق متفاوت است. عشقی که عامل افزایش فروش آدامس و استراتژی نابودگر سیاست‌مدار انگلیسی و بلندگوی نظر جلب کن این و آن می‌شود حتما با عشق متفاوت است.
این را می‌دانیم و می‌پذیریم. اما جایی که موقع عمل است، در این شلوغ‌بازارِ پرهیاهویی که برای ما ساخته‌اند و خودمان هم به آن پروبال داده‌ایم، منطق‌ها و معرفت‌ها گم می‌شوند و باز هم عشق با عشق یکسان می‌شود.

چه باید کرد؟


 
نوشته شده در : پنجشنبه 15 تیر1385 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
اعتماد به نفس

 

1- «در دفتر مشاوره نشسته بودم. کسی در زد و وارد شد. دختر خانمی بود با ظاهری ... آمد داخل، سلام کرد، نگاهی به منی که چادر بر سر داشتم انداخت و در همان اولین صحبتش گفت: خانم تو را به خدا یک وقت به ظاهر من نگاه نکنیدا ! من به خدا دختر خوبی هستم، اما اگر اینجوری نگردم دوستانم محلم نمی‌گذارند...»
این‌ها را یک مشاور دانشگاه نقل می‌کرد.


2- یک جایی در دل اروپا، یک خانم معلم مسلمان، یک روز که به مدرسه می‌رود، به او می‌گویند با توجه به قانونی که وضع شده و با توجه به تذکراتی که پیش از این به او داده شده است یا باید حجابش را بردارد و یا اینکه اخراج می‌شود.
خانم معلم می‌گوید:« نه. من به این کار ایمان دارم و دست از آن برنمی‌دارم.»


 
نوشته شده در : دوشنبه 12 تیر1385 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]
 
 


 
ياري که مي‌شناختم و به ياد آوردمش

 

در راه منزل بودم. سربلند کردم. از دور کسي را ديدم که به محض ديدن او را شناختم.همسايه‌مان بود. نزديک‌تر که شديم با لبخندي بر لب سلامي کردم و او هم با خوشرويي جواب سلام را داد. و تمام شناخت من از او در همين چند جمله خلاصه مي‌شد : «کسي که مي‌شناختمش ، تقريبا هر روز او را مي‌ديدم ، و به او سلام مي‌کردم و او با خوش‌رويي جواب مرا مي‌داد».

و اين اتفاق بارها و بارها افتاده بود و من تجربه منجر به اين شناخت را هربار تکراري‌تر از گذشته تکرار مي‌کردم. اما به يکباره بر اثر يک اتفاق فهميدم که اين آدم عادي‌اي که من به حضور او و ديدن چهره‌اش عادت کرده‌ام ، يک انسان فوق‌العاده است. کسي که چندين اثر علمي از خود به جاي گذاشته و حتي در محافل علمي جهان از او به بزرگي ياد مي‌کنند.

و اين روندي است که همه ما بارها وبارها در زندگي خود آن را تکرار کرده‌ايم. گنج‌هايي که در کنار خود داريم و شناخت ما از آن‌ها تنها به اندازه همان سلام و احوالپرسي گذراست.

و قرآن کتابي است که به اسم آن عادت کرده‌ايم و با آن‌که بارها درباره عظمتش خوانده‌ايم و شنيده‌ايم ، شايد شناخت ما از آن تنها به اندازه يک اسم باشد ، که هرروز از کنار آن مي‌گذريم.

و منتظريم بلکه حادثه‌اي ما را از دايره اين عادت‌ها و تکرارها خارج کند. حادثه‌اي که شايد براي هرکسي اتفاق نيفتد زيرا که :

«خداوند هرکه را بخواهد هدايت مي‌کند و هرکه را بخواهد در ظلمت و گمراهي رها مي‌کند».

قرآن همان ياري است که مي‌شناسيم و شايد توفيق از نو شناختن و به ياد آوردنِ آن را به دست آوريم.


 
نوشته شده در : شنبه 2 اردیبهشت1385 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [دل نوشته ها]