تبليغاتX
... بخوان به نام پروردگارت
 
 
 
 
 
 
 

:: فهرست ::

صفحه اصلی
دل نوشته ها
داستان
مقاله
گزارش
مصاحبه
بایگانی ماهانه
تمام نوشته ها
ايميل

 

:: از گذشته ها ::

رمز نهاوند
شبی با یک شاعر
این خیمه باید همان خیمه شود
سامسونتت را دفن کن
چند قدم زیر آسمان
لطفا توی صف نایستید!
پوستِ باشعور و لمس مفاهیم متعالی
صبر، هجرت، اخلاص
برنامه‌ای برای آوردن امام زمان (عج)
من و امامم، سجاد (ع)
کیست که حق را یاری کند؟
آمده‌ام و می‌‌خواهم و منتظرم
عشق، آدامس، سیاست
درد دل حضرت علی(ع)
مولانا پائولو كوئيل‌‌الدين...

 

:: آخرین مطالب وبلاگ ::

توبه
مغازله‌ی تسلیم در مهمانی ماه رمضان
دیدار دوست
امید
مقایسه
منتظر
قلب‌خند
سخن بگو!
به مناسبت این روزها!
ذکر جمعه
پزشک اگر حکيم نباشد ...
301 نفر
بهترین شعری که خوانده ام!
صبر کوتاه
راز نفس امام و ناز نفس شاعر!

 

:: لینکستان ::

قرائت قرآن
جستجوی قرآن
خبرگزاری قرآنی ایران
کتاب نیوز
باشگاه اندیشه
---------------------------
گروه جهادی دانشگاه یزد
مسعود تهرانی
مرتضي و ما
مهر آب
راز نهفته
دل شدگان
منتظران مهدی (عج) دانشگاه یزد
آقا محمدرضا
---------------------------
نگاهی نو
رهسپار کوی دوست
آمین
سه رخ

 

اشتراک آر اس اس وبلاگ

RSS چیست و چگونه از آن استفاده کنیم؟

 

پشتیبانی:

Blogfa.com
WebGozar.com

 

 
     

ما به طور حتم و بدون استثنا، همگی شما را با چیزی از ترس، گرسنگی، و کاستن از اموال و جان‌ها و ثمرات می‌آزماییم؛ و بشارت ده شکیبایان را. آنان که چون مصیبتی به ایشان رسید گویند: «همانا ما از خداییم، و به سوی او باز می‌گردیم» آنان مشمول صلواتی از پروردگارشان هستند و ایشانند راه‌یافتگان.                   ذکر، سوره بقره، آیات 155 تا 157

   
 
 
مولانا پائولو كوئيل‌‌الدين برزيلي و جلال رومی

وارد نمايشگاه کتاب که شدم ، قفسه اول نه ، قفسه دوم ؛ بالايش نوشته بود : «رمان عرفاني».

ايستادم و عنوان کتاب‌ها را از نظر گذراندم. از ميان کتاب‌ها چشمم به عنواني افتاد که مي‌شناختم : «کيمياگر، اثر پائولو کوئيلو». آن را پيش از اين خوانده‌بودم. و هنوز قسمت‌هايي از کتاب را همچون خاطره دلپذيري در ذهن داشتم. برداشتمش و شروع کردم به ورق زدن. همين‌طور که مشغول ورق‌زدن کتاب بودم، صحبت دو نفر نظرم را جلب کرد.

يک آقا و يک خانم، با ظاهر و ژستي روشنفکرمآبانه کمي آن‌طرف‌تر ايستاده بودند. آقا ، کتابي در دست داشت و ورق مي‌زد، هرچند صفحه يک‌بار توقّفي مي‌کرد ، چندجمله‌اي مي‌خواند و شروع مي‌کرد براي خانم توضيح‌دادن. خانم هم مؤيدانه سري تکان مي‌داد و گاهي جملات معترضه‌اي را به صحبت آقا اضافه مي‌کرد.

نه که گوش ايستاده باشم ولي دو سه کلمه‌اي که به گوشم خورد صحبت از رياضت و تعالي بود.

چشم تيز کردم تا ببينم عنوان کتاب چيست؟ نوشته بود : عرفان هندي!

به محض ديدن اين عنوان ياد جملاتي افتادم که چندی پيش در يکي از مقاله‌هاي سيّد مرتضي خوانده‌بودم: «چه شد که هنوز خون قرباني بر مسلخ 598 نخشکيده بار ديگر خروش عارفانه ني عرفان هندي! به صدا در آمد و مارهاي هفت‌رنگ سر از هفت سوراخِ سبدهاي ده‌ساله درآوردند و خميازه‌کشان صحنه‌هاي تئاتر و شعر و ادبيات ژورناليستي را از رقص‌هاي عارفانه انباشتند... لفظ عرفان را هم مثل بسياري ديگر از الفاظ – علم ، آزادي ، عقل ، سياست و ...- از معنا تهي کردند و در پوسته ظاهري آن هرآنچه خواستند ريختند و کسي هم نتوانست دم‌برآورد...»(1)

آقا ، همانطور که دست به نيم‌ريش خود مي‌کشيد و براي خانم توضيح مي‌داد ، متوجه خيرگي من شد.سريع چشم برگرداندم و تورق کيمياگر را ادامه دادم تا ‌رسيدم به صفحه‌اي که حکايت پسرک و مرد فرزانه را تعريف مي‌کرد :

ماجراي پسري بود که براي دريافتن راز خوشبختي به قصر مرد فرزانه‌اي مي‌رود. مرد فرزانه قاشق روغني به دست او مي‌دهد  و به او مي‌گويد : «قبل از آنکه پاسخ تو را بدهم، برو و زيبايي‌هاي قصر را تماشا کن ؛ اما در عين حال مواظب باش که روغن از قاشق نريزد». پسر به گشت و گذار در قصر مي‌پردازد ولي آنقدر مراقب قاشق روغن است که هيچ چيزي از جلوه‌هاي زيبايي قصر را نمي‌بيند. به همين‌خاطر هنگام مراجعت ، مرد فرزانه از او مي‌خواهد که دوباره برود و خوب همه‌چيز را تماشا کند. اما اين‌بار هم آن‌قدر محو زيبايي تابلوها و تزئينات قصر مي‌شود که روغن از قاشق مي‌ريزد. اين‌بار وقتي برمي‌گردد مرد فرزانه به او مي‌گويد :«پس اين است يگانه پندي که مي‌توانم به تو بدهم : راز خوش‌بختي اين است که شگفتي‌هاي جهان را بنگري، و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از ياد نبري».

حکايت زيبايي است.مرا ياد تمثيل‌ها و نهفته‌گويي‌هاي مولانا مي‌اندازد.

مصر ، سفر ، گنج ، گنج و گنج ...کتاب کيمياگر پر است از اين اصطلاحات و مفاهيم آشنا که هرجرعه‌نوشیده‌‌اي از ادبيات فارسي و معارف وحي، مانندهاي زيادي از این‌ها را در ذهنش مي‌يابد.

به قول يکي از دوستان که مي‌گفت :«کيمياگرِ کوئيلو ، کيميايي که در دستان من

 

و توست را ورق زده و ورق را کتاب کرده و در جيب من و تو گذاشته است».

که البته کاملِ کامل هم ورق نزده زيرا نقص‌ها و تناقض‌هايي در آن هست که با نهايت خوش‌بيني مي‌توانيم بگوييم آيينه ندانستن‌هاي نويسنده است.

تداعي تمثيل‌هاي مثنوي مرا وادار کرد تا سري هم به حجره مولانا بزنم. کتاب کيمياگر را بستم و سرجايش گذاشتم و راهي شدم.

به قفسه اشعار رسيدم.

سری چرخاندم و نگاهي انداختم به کيميايي که در برابر من ، در اين قفسه ، ورق به ورق صف بسته بود. و اين نکته را در ذهن گذراندم که اين کسان (شاعران) ، ميراث‌دار کدام انديشه روشن ، و روشني‌يافته از کدام سرچشمه الهي هستند. و غبطه خوردم که کاش من هم مي‌توانستم اين کيمياها را کتاب کنم و مثلاً اشارتي از آن را به عنوان داستان کيمياگر II بياورم!

ولي خوب ، نويسنده خوب بودن و برپايه مفاهيم خوب ، کتابِ خوب نوشتن به خيلي چيزها بستگي دارد : به ذوق، استعداد، تلاش، ‌مطالعه و صدالبته معلم خوب.

***

ياد روزي افتادم که سر يکي از کلاس‌هاي پيش‌دانشگاهي نمي‌دانم سر چه موضوعي نام مولانا را آوردم و به يکي از شعرهاي او استناد کردم. تا گفتم «مولانا»، معلم فريادکشان گفت: «...» و در ادامه گفت: «مگر اين مرد مولاي توست» و شروع کرد به توضيح‌دادن که اين آقا اولاً مذهب و مسلکش درست نبوده و ثانياً در برخي اشعارش هم حرف‌هاي نامربوط زده.

تا آن زمان خيلي روي معناي لفظي «مولانا» (مولاي ما) دقّت نمي‌کردم و اصراري هم روي آن نداشتم. از آن «برخي اشعار» هم يک چيزهايي شنيده بودم و معلم درست مي‌گفت ، اما برخورد ناگهاني و ادب‌آموزِ او مرا به موضعِ لج و لجبازي کشاند و به همين‌خاطر دوباره حرفم را تکرار کردم. برافروخته‌تر شد و نزديک بود مرا از کلاس بيرون کند، که برای رهایی از مخمصه اشاره کردم به سخني که علامه جعفري در تفسير يک آيه از قرآن گفته بود:

علامه در جايي در مورد مولانا و تفسیری که خود علامه برای مثنوی معنوی نوشته‌اند می‌گوید: «بعضي آن(مثنوي) را در رديف کلام انبيا مي‌خوانند. بعضي ديگر ، آن را مبتني بر انديشه‌هاي غيراسلامي مي‌دانند. اين مرد بزرگ در کتابش به بيش از دو سوم قرآن استناد مي‌کند. او محصول مکتب اسلام است و آنچه دارد از اسلام دارد. در مجلسي کسي مي‌گفت : ملّاي رومي بزرگ‌تر از اسلام است و اسلام نمي‌تواند چنين انديشه‌اي بپرورد. من در جواب گفتم: تو ملّاي رومي را خوب شناخته‌اي؛ اما متاسفانه اسلام را نمي‌شناسي. اگر اسلام را مي‌شناختي ، چنين نمي گفتي. آنچه من در بارگاه خداوند متعال نسبت به اين تاليف خواهم گفت و از آن دفاع خواهم کرد ، اين است که من در پي اين شعار رفتم : فَبَشِّر عبادِ الَّذينَ يستَمِعُونَ القَول فيتَّبِعونُ اَحسَنَه.(2) با عمل به اين شعار، خواستم سدّي محکم در مقابل افراط‌ها و تفريط‌ها ايجاد کنم.»

اين نقل از علامه اگرچه نظر معلم را درباره جلال‌الدين رومي عوض نکرد ولي حداقل مانع از بيرون افتادن من از کلاس شد.

***

دیوان حافظ ، سعدي ، فردوسي ، ... و بالاخره مثنوي مولانا ، البته به تصحيح آقاي نيکلسون !!

مثنوی را از قفسه برداشتم و ورقی از آن را گشودم. اين بيت آمد :

آن‌چه تو گنجش توهم مي‌کني

زان توهم گنج را گم مي‌کني

«جوان به زحمت از جا برخاست و بار دیگر به اهرام نگریست. اهرام به او لبخند می زدند، و او نیز لبخند زد، با فلبی سرشار از شعف.

گنج را یافته بود»(3)

مثنوي را بستم و در قفسه ، سر جايش گذاشتم. و با گذر از ميان همه اين خاطره‌ها و انديشه‌ها ، به سمت درب خروجي نمايشگاه به راه افتادم در حالی که اين شعر را با خودم زمزمه مي‌کردم:

اي قوم به حج رفته کجاييد کجاييد

معشوق همينجاست بياييد بياييد

 

نوشته : م – مسیح

برداشتی از  نوشته حبيب‌الله شهبازی با نام : «جادوگرها حيات دوباره می‌گيرند.» منتشر شده در http://student.louh.cm/

 

***

 

پاورقی:

1-     مقاله «کدام عرفان»؛ نوشته سید مرتضی آوینی

2-     ذکر ؛ سوره زمر ؛ آیه 17 و 18 : «و کسانی که اجتناب دارند از طاغوت از اینکه او را بپرستند و به سوی خدا باز می گردند ایشان (نزد خدا) بشارت دارند. همان هایی که به هر سخنی گوش می دهند پس بهترین آن را پیروی می کنند، آنان هستند که خدا هدایتشان کرده و آنان هستند صاحبان خرد.»

3-     «کیمیاگر» نوشته «پائولو کوئیلو» ؛ برگردان آرش حجازی ؛ صفحه 245

----------------------------------------------------------------------------------------------------

نظرات:

محمد: كيمياگر داستاني است براساس حكايتي از مثنوي مولانا: حكايت آن شخص كه خواب ديد كه آنچه مي طلبي از يسار به مصر، وفا شود. آنجا گنجي است در فلان خانه. چون به مصر آمد كسي گفت: من خواب ديده ام كه گنجي است به بغداد… آن شخص فهم كرد كه آن گنج در مصر گفتن، جهت آن بود كه مرا يقين كنند كه در غير خانه خود نمي بايد جستن وليكن اين گنج، يقين و محقق جز در مصر حاصل نشود. (مثنوي، دفتر ششم)

این بخشی از مطلبی است که کامل آن را می توانید در آدرس زیر تحت عنوان "نقد داستان كيمياگر" مطالعه کنید:
http://zahir.mihanblog.com/Post-45.ASPX

 

 


 
نوشته شده در : شنبه 2 اردیبهشت1385 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [داستان]