|
پوستِ باشعور و لمس مفاهیم متعالی
یک چند وقتی است که یک کتاب روانشناسی به دستم رسیده است که گه گداری بخشهایی از آن را میخوانم. برای کسانی که در رشتههای علوم تربیتی و روانشناسی تحصیل میکنند، کتاب پایهای و نام آشنایی است. کتابِ «زمینه روانشناسی هیلگارد».
یکی از نکات جالبی که در این کتاب هست این است که در این قسمتهایی که من تا به حال خواندهام هیچ اشارهای به «خدا» نمیکند. البته خیلی هم انتظاری نیست. خلاصه اینکه خواندن این کتاب برای کسی که در ایران و در میان کثرت نگرشهای خدامحورانه زندگی میکنند؛ آن هم وسط ماه رمضان حس و حال و شیرینی خاص خودش را دارد. گاهی اوقات این کتابهایی که فقط از امور ملموس و تجربی صحبت میکنند، بهتر از نوشتههای احساسی میتوانند چراغ ذهن آدم را روشن کنند.
چند جمله ای از این کتاب را برایتان ذکر میکنم: «حس بساوایی (لامسه) مرکب از سه حس متمایز پوستی است که یکی به فشار پاسخ میدهد، دیگری به دما، و سومی به درد ... چون حفظ دمای بدن برای بقای ما ضرورت دارد، توانایی احساس تغییرات جزیی در دمای پوست بدن، بسیار حائز اهمیت است. هنگامی که حرارت پوست در حد طبیعی است میتوانیم 0.4 درجه سانتیگراد افزایش دما و نیز فقط 0.15 درجه سانتیگراد کاهش دما را تشخیص دهیم»
آدم هر چقدر که فکر میکند میبیند مگر میشود که بیگ و بنگی بشود و n میلیارد تا اتم به هم بخورند و از وسط این تصادم آشفته یک موجود با شعوری به وجود بیاید که نه تنها خودش با شعور است بلکه پوست بدنش هم آنقدر شعور دارد که چون اهمیت تغییرات دمایی را برای بقای انسان درک میکند، نسبت به این تغییرات از خود حساسیت بالایی نشان میدهد. این جمله را یکبار دیگر بخوانید: «چون حفظ دمای بدن برای بقای ما ضرورت دارد ...» حتی یک چنین کتاب تجربه گرایی هم ناخودآگاه اذعان میکند که چون اینطور است پس آنطور خلق شده است. جل الخالق.
سالها در پی مقصود به جان گردیدیم دوست در خانه و ما گرد جهان گردیدیم خود سراپرده قَدرش ز مکان بیرون بود آن که ما در طلبش جمله مکان گردیدیم
|