|
سامسونتت را دفن کن
اپیزود اوّل: هنگامه صبح است. اینجا خوابگاه است و من دانشجویی هستم که فردا قرار است مهندس بشوم. که در پس اینجور عنوان ها و آن کیف سامسونت و آن ماشین مدل بالایم و آن چشمان خمارِ ارباب رجوع کُشم به مملکتم خدمت کنم تا بتوانم عضو مفیدی برای ...
دوستم مرا تکان میدهد: «پاشو دیگر این هذیان ها چیست که می گویی. پاشو کلاس دیر شد!» صبح است و من هنوز کاملا از خواب بیدار نشدهام. تکان های دوستم مرا به خودم می آورد تا بفهمم که هنوز مانده است تا من مهندس بشوم. اما خوب طوری نیست اگر مهندس نیستم دانشجو که هستم. همین عنوان «دانشجو» هم دهنِ خیلی ها را پر می کند.
نگاه بِرّ و بِرّ دوستم آخرین تراوشات ذهنی پیش از خواب مرا نیز میرا میکند. نگاهی به ساعت میاندازم و میگویم:«خوب دیگر آنقدر به اندازه کافی دیر شدهاست که بخواهم از خواب بلند بشوم.» و به این ترتیب صبح زندگی دانشجویی من شروع میشود. با تمام آن مؤلفههایی که برای یک زندگی دانشجویی متصور هستید. کلاس و درس و جزوه و استاد و سلف و ...
اپیزود دوم: هنگامه صبح است و من در حال وَرجه وورجه کردن هستم. اولش عادت نداشتیم امّا چه می شد کرد میگویند اردوی جهادی چند تا قانون دارد که نادیدهگرفتن آنها روم به دیوار به مثابه انکار هولوکاست است. با این تفاوت که اینجا حتی محاکمه ات هم نمی کنند.
بعد از ورزش و صبحانه سریع آماده می شویم. امروز کارمان کندن پی دیواری است که قرار است بعدها حصار خانه دو تا بچه یتیم باشد. خِضر به من می گوید: زمین را بکن. و من همه تردیدهایم را در پشت ضربت خالصانه کُلنگم پنهان میکنم! خاک به هوا بلند میشود و رنگ و لعاب های شیک و با کلاس را از ظاهر من میشوید. پی دیوار را باید به اندازه کافی عمیق و عریض کرد. این پی دیوار، گودال قبری است که قرار است لباس و سامسونتم را آنجا دفن کنم.
فرصت استراحتی دست می دهد تا دهانه را بخوریم و نفسی تازه کنیم. به محیط پیرامونم نگاه میکنم. به دیوارها، به طبیعت، به خانهها، و به مردم. اینجا انگار دنیای دیگری است.
----------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی: گروه جهادی دانشگاه یزد
|