|
این خیمه باید همان خیمه شود
با قدم هایی آهسته به سمت مجلس عزاداری حرکت می کنم. چند روزی است که کوچه و خیابان های شهر دوباره از نام امام حسین (ع) رنگ و بوی دیگری گرفته است. بر روی یکی از پارچه نوشته های روی دیوار این جمه را می خوانم: «یا لیتنا کنا معک». و همین جمله مرا در رویایی غوطه ور می کند:
«خیمه اباعبدالله کمی آن سوتر برپاست. نزدیک تر می روم و وارد خیمه می شوم. یاران همه جمع اند. اباعبدالله(ع) را می بینم که در صدر مجلس نشسته است و سخن می گوید. به چهره اش خیره می شوم. در نور سیمایش عزم جهادگرانه مردی جلوه گر است که رضایت خدا را مقدم نموده و می خواهد مسلمان بودن را از اسم و حرف به عمل بازگرداند. و عزت انسان را از زیر لگدهای جاهلیت و خرافات برهاند. اباعبدالله آخرین جملات سخنش را نیز به پایان می برد و چراغ را خاموش می کند. من و تنهایی یک انتخاب؛ این که بمانم، یا بروم.»
صدای بلندگوها مرا به خودم می آورد. دیگر به نزدیکی خیمه عزاداری رسیده ام. وارد خیمه می شوم. سخنران آخرین جملات را می گوید: «حسین را بشناسیم. راه حسین را بشناسیم. شیعه حسین بودن را بشناسیم.» و از منبر پایین می آید تا نوبت به سینه زنی برسد. با تمام شدن سخنرانی عده ای که دم در خیمه منتظر ایستاده بودند وارد می شوند. یکی از آنها خطاب به سخنران غرولند می کند: «حاج آقا! این شبا که شبای طویل گویی نیست. می دونید بعد از اینجا چند جای دیگر باید برویم!» و بعد با همراهانش به بالای مجلس می روند. میکروفون را به دست می گیرد و مردم را به کندن لباسشان دعوت می کند: «هر کی هر چی می خواد بگه. ما سگشیم! بکنید این جامه دنیوی را!» چشم در چشمش می دوزم. من و تنهایی یک انتخاب؛ این که دعوت او را بپذیرم یا دعوت اباعبدالله را!
|