|
شبی با یک شاعر
امسال در گرماگرم تدارکات پیش از ماه محرم، توفیقی دست داد تا کمک کوچکی کنم به تنظیم و نشر اشعار یکی از شاعران اهل بیت. ایام محرم نزدیک بود و فشردگی کار ما را به شیفت شب کشاند. آقای شاعر، اشعار سروده شده را به دست من داد و خود برای تکمیل شعرش در اتاق دیگر خلوت کرد. هنگام کار به مشکلی برخوردم و مجبور شدم برای سؤال از خود ایشان به اتاق مجاور بروم. وارد اتاق که شدم دیدم: «باران اشکش میرود، وز ابرش آتش می جهد.» رکعات نماز شبش با رشحات قلمش در هم آمیخته بود و اوراق شعر را به گلاب اشک حسینی شست و شو می داد. حال عجیبی داشت. و البته عجیب نیست.
ای امـیــر لــشــكـــر تــنـهایـیــم راز دار ســــیـــنــــه زهــرائـــیــم
فـكر ســـقـــایــی طـفـلان را مكن فـكر آن لـبهای عـطـشان را مكـن
دیـدهام را بـیـش از این گریان مكن از خــجـالت مـشـك را پــنهان مكن
هـیـچ كـس دیگر به فكر آب نیست كودكان را در فـراقـت تـاب نـیـست
كودكان را بـغض داغت در گلوست اصــغرم دلـتـنـگ آغوش عموست
خـیـز تـا پـــا در ره خـیـمـه نــهیم سوی آن دلـواپـسـان با هم رویم
بـاز كـن ایـن دیــــدگـان بـسـته را بـنـگر ایـن غـم دیده دلخسته را
ای فـدای غـربـت مـن هـسـت تو كـی جــدا كـرده ز پـیكر دست تو
ای دلـت از غـربـت مـن سـوخته كی بــه تـیرش دیدهات را دوخته
ای امـیــر مـلـك ایـثــار و وفــــا كـی نموده چون علی فرقت دو تا
گشتهایی حاجت روا در عــلــقمه آمـده بـــر دیــدن تـــو فــاطمـه
میكشد دشمن به گوشم هلهله مـیكـند آمــاده تــیـرش حــرمله
ای گـل امالـبـنـیـن عـبــاس من بـیكسیـم را بـبیـن عـبــاس من
ای غـمـت در دل شـرار انـداخته كشتنت كـار حـسـین را ساخــته
شعر از: محمد حسن زاده (راضی)
|