|
بادِ موافق
1- پرستار به اتاق مجاور اشاره کرد و گفت: تخت 7؛ وارد اتاق که شدم. به غیر از تخت 7، دو تخت دیگر هم بود. روی یکی از آنها جوانی مضطرب نشسته بود و خداخدا می کرد. و تخت دیگر خالی.
2- از اتاق عمل که آمد هنوز گیج بود. حالا دیگر مادرش هم بالای سرش بود: "چیه مادرم، دردت به جانم، عمرم، عزیزم ...".و قطره اشکی مادرانه. می گویند محبت خداوند 100 جزء دارد که محبت مادر بسان یک جزء از آن صد است.
3- هشیارتر شده بود. از دوستش که کنار تخت نشسته بود سوالی کرد و او نیز جوابی داد: "نه، مادرت رفته است، همه رفته اند. فقط من هستم." جواب را که شنید با همان حالِ بی حالی شروع کرد به بد و بیراه گفتن و حرف رکیک زدن تا یعنی با دوستش شوخی ای کرده باشد!
4- خرِ مراد! انگار هنوز از روی پل نگذشته بود چون عصر دوباره حالش بد شد. دیگر حال شوخی کردن نداشت. دوستش دوان دوان رفت تا پرستار را خبر کند. آمدند و بردند. گفتم: "نگران نباش. ان شاءالله خوب می شوی" و در دلم ادامه دادم: "اما تا آمدی لطفا حیای گربه سیاه را تفسیر نکن"
----------------------------------------------------------------------------
پاورقی: ذکر / سوره یونس / آیه 22 و ۲۳
|