تبليغاتX
... بخوان به نام پروردگارت
 
 
 
 
 
 
 

:: فهرست ::

صفحه اصلی
دل نوشته ها
داستان
مقاله
گزارش
مصاحبه
بایگانی ماهانه
تمام نوشته ها
ايميل

 

:: از گذشته ها ::

رمز نهاوند
شبی با یک شاعر
این خیمه باید همان خیمه شود
سامسونتت را دفن کن
چند قدم زیر آسمان
لطفا توی صف نایستید!
پوستِ باشعور و لمس مفاهیم متعالی
صبر، هجرت، اخلاص
برنامه‌ای برای آوردن امام زمان (عج)
من و امامم، سجاد (ع)
کیست که حق را یاری کند؟
آمده‌ام و می‌‌خواهم و منتظرم
عشق، آدامس، سیاست
درد دل حضرت علی(ع)
مولانا پائولو كوئيل‌‌الدين...

 

:: آخرین مطالب وبلاگ ::

مغازله‌ی تسلیم در مهمانی ماه رمضان
دیدار دوست
امید
مقایسه
منتظر
قلب‌خند
سخن بگو!
به مناسبت این روزها!
ذکر جمعه
پزشک اگر حکيم نباشد ...
301 نفر
بهترین شعری که خوانده ام!
صبر کوتاه
راز نفس امام و ناز نفس شاعر!
حال شما چطوره؟! یا کودکانی با محاسن سفید!

 

:: لینکستان ::

قرائت قرآن
جستجوی قرآن
خبرگزاری قرآنی ایران
کتاب نیوز
باشگاه اندیشه
---------------------------
گروه جهادی دانشگاه یزد
مسعود تهرانی
مرتضي و ما
مهر آب
راز نهفته
دل شدگان
منتظران مهدی (عج) دانشگاه یزد
آقا محمدرضا
---------------------------
نگاهی نو
رهسپار کوی دوست
آمین
سه رخ

 

اشتراک آر اس اس وبلاگ

RSS چیست و چگونه از آن استفاده کنیم؟

 

پشتیبانی:

Blogfa.com
WebGozar.com

 

 
     

ما به طور حتم و بدون استثنا، همگی شما را با چیزی از ترس، گرسنگی، و کاستن از اموال و جان‌ها و ثمرات می‌آزماییم؛ و بشارت ده شکیبایان را. آنان که چون مصیبتی به ایشان رسید گویند: «همانا ما از خداییم، و به سوی او باز می‌گردیم» آنان مشمول صلواتی از پروردگارشان هستند و ایشانند راه‌یافتگان.                   ذکر، سوره بقره، آیات 155 تا 157

   
 
 
بادِ موافق

 

1- پرستار به اتاق مجاور اشاره کرد و گفت: تخت 7؛
وارد اتاق که شدم. به غیر از تخت 7، دو تخت دیگر هم بود. روی یکی از آنها جوانی مضطرب نشسته بود و خداخدا می کرد. و تخت دیگر خالی.


2- از اتاق عمل که آمد هنوز گیج بود. حالا دیگر مادرش هم بالای سرش بود: "چیه مادرم، دردت به جانم، عمرم، عزیزم ...".و قطره اشکی مادرانه.
می گویند محبت خداوند 100 جزء دارد که محبت مادر بسان یک جزء از آن صد است.


3- هشیارتر شده بود. از دوستش که کنار تخت نشسته بود سوالی کرد و او نیز جوابی داد: "نه، مادرت رفته است، همه رفته اند. فقط من هستم."
جواب را که شنید با همان حالِ بی حالی شروع کرد به بد و بیراه گفتن و حرف رکیک زدن تا یعنی با دوستش شوخی ای کرده باشد!


4- خرِ مراد! انگار هنوز از روی پل نگذشته بود چون عصر دوباره حالش بد شد. دیگر حال شوخی کردن نداشت. دوستش دوان دوان رفت تا پرستار را خبر کند. آمدند و بردند.
گفتم: "نگران نباش. ان شاءالله خوب می شوی"
و در دلم ادامه دادم: "اما تا آمدی لطفا حیای گربه سیاه را تفسیر نکن"

----------------------------------------------------------------------------

پاورقی:
ذکر / سوره یونس / آیه 22 و ۲۳


 
نوشته شده در : شنبه 17 شهریور1386 توسط : م - مسیح
 
[لینک ثابت] | [داستان]