|
نوبت بیداری
1- پیامک رسید: ساعت 10 تا 11:30 مدرسه هدایت. این اولین باری بود که برای مراسم ختم، به مدرسه می رفتم. آخر آقا محسن معلم بود. اگر از ورای انشاهای ریاکارانه و بیانیه های خالی از اعتقاد به حقیقت معلم بودن و این که راه انبیاء است ایمان بیاوریم، خواهیم دانست که چه حسن ختامی است این که مراسم ختم معلمی را در مدرسه اش برگزار کنند. «بدنم را در کلاس درسم به خاک بسپارید»(1)
2- طبق یک رسم نیک، این مجلس ختم هم از ذکر امام حسین (ع) خالی نبود. «قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا... - یاران! شتاب کنید، قافله در راه است. - می گویند که گناهکاران را نمی پذیرند؟ - آری، گناهکاران را در این قافله راهی نیست. اما پشیمانان را می پذیرند.»(2) خیلی سعی کردم که خوددار باشم، اما سخن که به ذکر حماسه حسینی رسید دیگر عنان به دست دل رفت. با خودم اینگونه نجوا کردم که: «یا امام حسین (ع) ببین که ما اگرچه در غم از دست دادن عزیزمان عزاداریم، اما برای تو اشک می ریزیم.» قافله عشق در سفر تاریخ است. و لحظه های غم هم خوش غنیمتی است برای آنکه شاید مسیر این قافله را آبیاری کنیم.
3- مجلس تمام شد. بالاخره مراسم ختم هم باید تمام شود. یک عکس بزرگ از آقا محسن را به دیوار سالن زده بودند که در این آخر مجلس بیش تر خودنمایی می کرد. نگاه دوخته آقا محسن بر پرده تصویر، در میان ترک حاضران، ذکری از «کلهم ءاتیه یوم القیامه فردا»(3) را در دل زنده می کرد. همه حاضران از دانش آموزان و همکاران گرفته تا اقوام و آشنایان، یک به یک مجلس را ترک کردند. و آقا محسن ماند و خدایش، تنها.
----------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی: 1- جمله ای از نوشته یکی از همکاران آقا محسن، که در مراسم خوانده شد. 2- بخشی از مقاله «قافله عشق در سفر تاریخ»، اثر شهید مرتضی آوینی 3- ذکر / سوره مریم / آیه 95
|