|
راز نفس امام و ناز نفس شاعر!
یاد زنده دلان روح افزا بخیر؛ در هر کجایی که هستند در تقید تن یا در تجرد روح؛ یادشان مرهم دل مجروح ماست.
و از آن میان می گویند که شاعران پیام آوران صبح اند. اما من شاعری را می شناسم که نه طلوع هر صبح که تنها طلوع صبح جمعه را بشارت می داد. همان شاعر شیدایی ها که "با همه لحن خوش آوائیش دربدر کوچه تنهائی" بود و با ناله های محزون و گرفته اش از آمدن جمعه ای خبر می داد که در آن، "شاهد قدسی" نقاب از چهره بر می گشاید.
خبـر آمد خبـری در راه است خرم آن دل که ازو آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید پـرده از رخ بگـشـاید شـایـد
مثنوی زیر سروده مرحوم حاج محمدرضا آقاسی است:
می سزد کز نفس روح خدا یاد آرم و ز ایـثــار تـمــام شــهـدا یــــاد آرم
ای جـهان پـر شـده از نـعـره گلـگـون شـما برجها سر به فلک می کشد از خون شما
برجهایی که به سر مطبخ گـردون دارند و به غارت شدگان قصد شبیخون دارند
چیست این تندر وحشت که به راه افتادست شـعـلـه حــرص گـروهـی بـه رفـــاه افتادست
ناله شب زدگان را چه کسی مسئول است گـزمـه آیا به پـرستـاری شـب مشغول است
اسـب ایـن قـوم مـرفـه بـه کـجـا می تــازد جز شکم بارگی ای دل به چه می پردازد
ز کـجـا آمـده ایـن قــوم کــه غــرب آئـیــن است این عروسی که بهر شب به دو سرکابین است
غرب در فلسفه سر به گریبانی ماست توسعه توسعه سر به گریـبانـی ماست
ذات آبـادی ایـن شـهـر خـراب است ای دل شهر در قبضه فرهنگ سراب است ای دل
ساز انـصـاف در این شـهـر زکـوک افتادست که به پیشانی دین چین و چروک افتادست
شیر مـردان رهـا گشـته علم برگیرید لوح محفوظ غریب است قلم برگیرید
تا بسیجی به تن خسته خود جان دارد مــرز اسـلام دریـن ملـک نـگهبـان دارد
تا بسیچ است علی یکه و تنها نشود بســتـه فـتـنـه انـواع رسـنهـا نشـود۱
پی نوشت:
۱- فاتحه ای چو می رسی بر دل خسته اش بخوان!
|