|
بهترین شعری که خوانده ام!
روی میز مدیرعامل مجتمع آموزشی نیکوکاری رعد لوح آبگینه ای زیبایی به چشم می خورد که روی آن مثنوی زیبا و آهنگینی حک شده است. این مثنوی را محسن مشایخی فرد، شاعر با احساس و از توانیابان فعال این مجتمع سروده است.و به همه توان یابهایی که بر همه ناتوانی های خود غلبه و بر عزم و توانایی های درونی خود تکیه کرده اند تقدیم کرده است۱.
من و بـامــدادان دو فــرزنـد نـور که بی پا کنیم از سیاهی عبور نـه بیـمی ازیـن راه بـر جـانمـان نـه از عجـز ننگی به دامانمـان چه باک از مسیری که هول آورست که ره توشه من پر از باورست کنون با که گویم که من کیستم تـوان یـابـم و ناتـوان نیسـتم اگـر پـا نـدارم همیـن فــخر بــس که زانو نخواهم زدن پیش کس اگـر بشکـفد شاخه سـرو مست بر ابروی او در نیفتد شکست بـده چوبـدست سحـر سـاز من وزان گوشه بنگر به اعجاز من افق سـازم از بـام ایـن آشـیان که خورشـیـد فردا بر آید از آن در این خانه باید شکوفا شدن توان بودن از نو توانا شدن... بمیر ای سیاهی که من زنده ام من ازنسل خورشید رخشنده ام بگو ابـر را تـا اگر فرصتـی است بگرید برآن کس که بر من گریست
پی نوشت:۱- درج شده در روزنامه اطلاعات
|